به نام بزرگ خالق خوبی ها
از دیدن قالب وبلاگم ،خودم دلم می گیره،یعنی اصلا رنگ قهوه ای رو دوست ندارم،با قالب قبلی هم که واسه ی فرستادن هر پست باید کشتی می گرفتم،آخرشم که کلا پرید،پست محمد تنهاست بود،خداییش دلم گرفته بود، شایدم واسه همین بود که این قالبو گذاشتم،دیروز پریروزم یه قالب جدید ساختم ولی اونم پرید اصلا همش همه چیز می پره،خلاصه اینکه تا وقتی که برسم درستش کنم تحمل کنید،دوست ندارم با دیدنش حس بدی به کسی دست بده.
شمارندمم عوض کردم آخه رسیده بود به هزار، دیگه ظرفیت نداشت،فکر می کردم خود به خود زیاد می شه خودش، ولی برگشته بود به صفر.![]()
به نام بزرگ خالق خوبی ها
ساعت ۹ صبح رفتم مخابرات دنبال کارهای کارورزیم،باور می کنید درب این ادراره دولتی بسته بود!کمی پایینتر تو همون خیابون یکی دیگه از قسمت های مخابرات هست،رفتم که بپرسم پس چرا هیچ کس اونجا نیست،می گه:
رفتن فاتحه خونی(همه با هم)!تا یه ساعت دیگه می یان احتمالا
نمی دونم کجای دنیا اینجوری که همه ی کارمندا با هم بذارن برن !که اینجا اینجوری تازه اونم مایی که کارمندامون ادعای نو کری دولت و نون حلال و... هم دارن اگرچه وقتی که اومدن و دیدم واقعا کارشون چیه،تازه فهمیدم اصلا انگیزه ی کاری ندارن،یعنی اصلا اینا کار ندارن،حالام که برگشته بودن نشسته بودن درباره ی مراسم حرف می زدن،تازه همراه با اطلاعرسانی از طریق تلفن.
اون کسی هم که من باهاش کار داشتم کلا نیومد و مونده بود برای بقیه ی مراسم.
فقط یه چیزش خوب بود:اینکه وقتی نشسته بودم منتظر این آقا با یکی از خانومایی که اونجا کارمند بود آشنا شدم سر قضیه ی دفترچه ی کنکور و بعدشم قرار شد کلی از جزوه هاشو برام بیاره،نمی دونید روز تولدم چه حالی ازم گرفته شد وقتی کلی دنبال کتاب گشتم و هیچ کدوم از اونایی که می خواستم پیدا نکردم.
دیگه اینکه برای دومین بار پام رفت زیر ماشین،دفعه ی قبل ترک برداشت اونم زیر تایر ماشین بابام.این دفعه فقط یه خورده درد گرفت.
به این فکر می کنم:
شاید شرایط زندگی،سختی هاش،ندونستنای آدما،پایین بودن سطح فرهنگی محیط زندگی و خیلی چیزای دیگه عمل کردن آدم رو محدود کنه،ولی لذت بخشه می بینم هیچ کس و هیچ چیز دیدگاه ها و افکارم رو نمی تونه محدود کنه.البته از خدام ممنونم.
------------------------------------------------
یه چیز دیگه
دیروز به کار کردن جوشکار که دقت می کردم به این فکر می کردم چقدر تعادل و تمرکز می خواد،اون بالا با دستگاه جوشکاری روی تیر آهن بشینی وکار کنی.خداییش کارشون سخته.
این دفعه از نوع درخت کاج ![]()
مدتها بود پی شیطنت های بچگی هام نرفته بودم،بی خیال دنیا و ترس،اینجور وقتا یا می زنم به کوه وجنگل و صحرا،یا مثل الان بالای درخت.
نمی دونم بابای من چرا هیچ وقت نمی تونه بیکار بشینه:یا در و پنجره رو درمی یاره یا می ذاره یا ییهو تیر آهن برمی داره می یاره تو خونه ستون بزنه،هوس می کنه در اتاقو از سمت راست کلا برداره بذاره سمت چپ و ...![]()
خلاصه اینکه نگم هر روز،هر ماه سال ما تو خونمون کار ساختمونی داریم.حالام که می خواد یه اتاق بسازه تو حیاط
،درخت کاج رو داره می بره ،چند متری از یه ساختمون دو طبقه بلندتره،خلاصه اینکه تا من رفته بودم تهران ترتیب شاخ و برگاشو داده بود و ریشه هاشم از زیر زمین بریده بود.ازش مونده یه تنه و میله های جا پایی که هی می گفتن :مصی بیا مصی بیا![]()
گرچه غرورم می گه نگم یه خورده ترسیدم ولی خوب
و بالا رفتن از درخت کاجم به رکوردای زندگیم اضافه شد.![]()
ساعت 4 صبح اومده پیشم می گه:آجی خوابم نمی بره،بیا برام قصه بگو،می گم قوربونت برم نور چراغ می ره تو اتاق مامان اینا ،بیدار می شن:می گه خب بیا با نور بخاری برام بخون![]()
می گم بیا تو اتاق خودمون چراغ روشنه برات می خونم می گه نه بابا پا می شه می بینه نیستم نگران می شه
.بالاخره راضیش کردم بره همونجا بخوابه.![]()
نیم ساعت بعد:آجی خوابم نمی بره،بیا یه خورده پیشم دراز بکش تا من بخوابم ،بعدش برو![]()
-عاطی خودم از خودم درسمو نمی خونم تو ام اومدی اینجوری می گی
-آجی مصصصصی![]()
-چشم![]()
یه ربع بعد:
-عاطی خوابیدی![]()
-نه بیدارم
اذان صبح:
-آجی نماز نمی خونی
-نه نمی خونم
-چرا:
-بزرگ شدی بهت می گم،آجی بیا بریم بالا کتاب بخون منم درس می خونم
-باشه بریم
ساعت .../5 صبح:
آجی خدا بنده هاشو که دانشجوان،خسته می شن دوست داره![]()
-آره![]()
-واسه همینه اشکال نداه نماز نخونن
-
آجی گیر نده(خواستم یه جوری بپیچونمش بهش گفتم حالا خیلی مهمه بهت بگم،خدا رو شکر خودش بی خیال شد)
آخرشم نشست مشقاشو نوشت،چند تا خاطره و خواباشو تعریف کرد بعدم خوابید
.
از وقتی از نور(دانشگاه)برگشتم با این خانوم 8 ساله هم اتاق شدم،
گاهی اوقات خنده هاش ،حرف زدناش یه جورایی امید زندگیمه![]()

به نام بزرگ خالق خوبی ها
اول نه، یعنی خدا نکنه که رویا بلایی سرش بیاد!تو وبلاگش می تونید بخونید خدا رو شکر چه خطری از سرش گذشته،فکرشو بکن آدم به دوستش بگه خوشحالم که زنده ای.![]()
دوم نه،تا جایی که یادمه هر وقت خواستن چیزیو ازم بگیرن یا خودم واسه خودم منع کرده باشم بیشتر حریص می شم،از دیروز تا حالا هر اتفاقی افتاده خواستم بیام اینجا بنویسم:
اینکه عاطی(خواهرم) رو بردم مدرسه،ولی هنوزم حس می کنم از مدرسه چندان دل خوشی ندارم.
بعدشم رفتم شهرداری که بگم پیاده رو ها ی مسیر مدرسشونو درست کنن،این برام جالب بود که اونجام کارمندا با بی سیم برای هم پیام می فرستن همون موقع آقای مسئول خدمات شهری بی سیم زد که رسیدگی کنن!خدا کنه واسه خاطر این بچه هام که شده درست کنن.
بعد از ظهرم بعد از چهار جلسه غیبت رفتم سر کلاس زبان،جزومم یادم رفت ببرم داشت خوابم می برد یاد چند وقت پیش افتادم که استاد نیومده بود مثل دیوانه ها داشتم به این فکر می کردم وااااااااای اگه استادم بمیره و دیگه هیچ وقت نیاد چی کار کنم
!
بعدشم هفته نامه ی استانیمو نو گرفتم،واقعا که صفحه ی اولی چقدر به زندگی و پیشرفت اینجا امیدوار شدم:
صدای ملت شنبه ۲۸ مهر ۸۶:
... و چنین است بر اساس آخرین آمارگیری از در آمد و هزینه ی خانوار-مرکز آمار ایران-عنوان پر افتخار بیست ونهمین استان کشور از نظر"تعدا د افراد دارای در آمد در خانوار"در بین ۳۰ استان کشور را از آن خود کرد.
تا چند وقت پیشم که می دونم نرخ اول بیکاری رو داشتیم.ولی من امیدوارم که همه چیز خو ب بشه![]()
الانم که دارم می نویسم داره چار خونه رو نشون می ده،خیلی ندیدمش، ولی بدم نمی یاد بدونم نقطه مثبت این سریال چیه.
سوم نه،خواستم دیگه کتاب نخونم که درس بخونم می بینم اینم نمی تونم:آخرین کتابی که داشتم می خوندم،الجزایر و مردان مجاهد تا وسطاش خوندم دیدم نصفه ولش کنم یادم می ره،پس نتیجه اینکه فقط از میزان خوندن توی روز کم می کنم.
سعی امو می کنم فکرم رو خیلی مشغول اینجا نکنم.
به غیر از چند تا از دوستای خودم و کسایی که موتور جستجو می یارتشون اینجا،می دونم خیلی خواننده نداره.ولی خودم خیلی دوسش دارم و به نظرم اینم مهمه!