دلم برای نوشتن تو وبلاگم تنگ شده،منتها اینجا اینقدر برنامه هام به هم ریخته است که نمی شه تمرکز کرد.
تونستم تهران کار پیدا کنم،پیدا کردن کار راحت تر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم،یکی دو روز دیگه ام که بر می گردم،خرم آباد،اونوقت می تونم بشینم راحت بنویسم.
یکی از بزرگترین دلخوشی هام اینه که دوستایی دارم که می تونم روشون حساب کنم.
فکر می کردم فقط یلداست که شبش دیر تموم می شه تا زمستون سر برسه،نمی دونستم تمام زمستون امسال مثل یلداست.
چقدر ساده است دل من که هنوز می شینه به دو نه های آخر فکر می کنه،یکی زیر یکی اشک،یکی رو یکی اشک... .
نگرانم.....
دوست دارم زودتر زمستون تموم بشه،به خودم بگم:آفرین مصی خانوم،خوب طاقت آوردی...
گرچه خسته،گاهی هم دلشکسته
خوب طاقت آوردی که تونستی اینقدر بی احساس باشی...
احساس؟!!؟
تو جاده ی خرم آباد-اندیمشک،می شه رو بلندی یه دره رفت که از اون بالا سرسبزی تمام کوهپایه معلومه توی مسیر، پر از سیاه چادرهای ایلاتی که برای چرای دام هاشون کوچ می کنن،این منظره برام همیشه یادآور کارتون هایدیه.چققدر من این تیکه از زمین رو دوست دارم.چقدر دلم می خواست بهار بود و می رفتم از اون بالا همه جا رو تماشا می کردم... .
به نام بزرگ خالق خوبی ها
خیلی وقته می خوام بنویسم؛منتها اینترنت خونه ی عمه قطعه،تو کافی نتم که حس وبلاگ نویسی نیست.
می مونه این لپ تاپ بدون برچسب شوهر عمم که یه دفعه ام باهاش کلی نوشتم بعدش... .
یه هفته است که اومدم تهران،نیومده کلی اتفاق افتاد؛اول از همه اینکه جایی که می خواستم برم کلاس شبکه،مجوز آمورشش تقلبی از آب دراومد،اونم تازه مامانم اول پیگیری کرد بعدش خودم.خلاصه اینکه کار تا اقدام به شکایت دانشگاه شریف کشیده شد،جریان از این قرار بود که یکی از مدرس های گروه آزاد دانشگاه شریف که اخراج شده،برای خودش به اسم دانشگاه و امضای خودش و مهر جعلی و ... مجوز صادر می کرده؛البته اونطوری که آقای بیاتی(معاونت برنامه ریزی دانشگاه شریف)می گفت،دفعه اولش نبوده حتی یه بارم تعهد داده؛حالا چرا اینقدر دوباره راحت تونسته کارشو انجام بده،الله اعلم
خیلی ناراحت نیستم موضوع،شاید واسه اینکه خودم هنوز مطمئن نبودم که این کلاس رو حتما می خوام برم.
دیروزم جلسه اول کلاس تعمیران سخت افزار بود؛این یکی نسبتاخوبه.
پیش آقای افشارم رفتم؛می گه به نظر من بهتر شدی،یعنی حساسیتم خیلی کمتر شده،راست می گه خودمم احساس می کنم،یعنی کم کم حس می کنم با وجود یه خورده سختیش برام مفیده![]()
به نام
بزرگ خالق خوبی ها
می دونی گاهی وقتا اینقدر دوست دارم یه نفر باشه بشینم باهاش بحث های فلسفی کنم ،منتها کمتر آدمی رو می شناسم که حوصله ی این بحث ها رو داشته باشه.پنج شنبه خونه ی آقاجون اینا کلی با عمو و علی و فاطی و... نشستیم حرف زدیم،اصلا دلم نمی خواست برگردیم خونه.مثلا فرداشم کنکور داشتم یعنی دیروز و امروز،فکرشو می کنم می بینم یه ملتو گذاشتم سرکار با این درس خوندنم،اول از همه خودم،بس که می گم می خوام برم دانشگاه ،نمی خوام برم.شایدم واسه اینه که فکر می کنم دیگه چندان مهم نیست حالا که برنامه ی تهران رفتنم قطعی شده می دونم می شه یه جوری خودمو مشغول کنم تا ببینم بالاخره می خوام درس بخونم یانه... .خودمم دقیقا هنوز نمی دونم چه طوری بابا اینا رو راضی کردم که بیام تهران،فقط اینکه از این بابت خوشحالم.اینجام که مجوز گرفتن یه خورده دردسر داره و باید صبر کنم.