تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
جمعه 1387/01/30
اندیشه پاک massy

به نام بزرگ خالق خوبی ها

بزرگ خالق خوبی ها!این روزها اینقدر باهاش احساس غریبی می کنم که همش فکر می کنم،خدا هم باهام قهره،قهر!بچه گانه ترین واژه ای که آدم می تونه در مورد احساسش نسبت به یه وجود بزرگ داشته باشه،واژه ی دیگه ای پیدا نمی کنم،گرچه چندان اهمیتی نداره... .

روزی که می خواستم وبلاگمو بسازم چه دلخوش بودمو امیدوار،چقدر پر انرژی که اسمشو گذاشتم اندیشه پاک،هنوزم امیدوارم،ولی نه به درست شدن چیزایی که روحمو خسته می کنه.

یه چند وقتی نمی خوام اینجا بنویسم،خب اینروزا زیاد حالم خوب نیست،همش گریه،همش کابوس،نمی تونم پاک فکر کنم،پاک بنویسم،احساس بی حوصلگی،عادت دارم غم نوشته هامو تو دفترم بنویسم،فعلا اینجا حرفی واسه گفتن ندارم... .

کار کردن تنها چیزیه که فعلا آرومم می کنه.

+ نوشته Massy
شنبه 1387/01/24
ظهیر الدوله
به نام بزرگ خالق خوبی ها

من،اینجا برای نمرده ی تو گریه کردم

سر قبر همه ی این مرده ها برای زنده ی تو گریه کردم


فکر نمی کردم فضای امامزاده صالح اینقدر دلنشین باشه،حس خوب بودن توی حرم امام رضا رو داشتم.

دیگه اینکه به قول آقای افشار عصرای جمعه دلگیره.

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/01/22
اولین...
به نام بزرگ خالق خوبی ها

 می خوام بنویسم، خیلی وقت ندارم ولی با خیلی حرف

شاید خیلی قشنگ نباشه با دلتنگی بخوام شروع کنم،ولی اونقدر همه چیز خوبه که تنها حس بدم،احساس دلتنگی که مدت هاست باهامه،شاید هنوزم نمی دونم باید باهاش چی کار کنم،راستی آدم با دلتنگی هاش چی کار می کنه؟

اونم برای کسایی که... .

بگذریم،امروز اولین آخرین روز هفته ی کاریم بود،اینجا(شرکت) رو دوست دارم،همکارامم همین طور،مدیرمونم دوست دارم،کارایی که انجام می دن و... .دیدگاهشون نسبت به خاک،وقتی می ری حس می کنی که خاک جون داره،شخصیت داره،باهات حرف می زنه... .

خوابگاهم بد نیست، تقریبا شبیه دانشگاه،نمی دونم خیلی با بچه های خوابگاه نیستم،نمی شناسم ولی راضیم.

خوبی غربت اینه که هرچقدر از آدما دور می شی به خدا نزدیکتر می شی

 

+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/01/13
غریزه،نیاز،عقل،احساس

به نام بزرگ خالق خوبی ها

تضاد گیج کننده ایه  بین پیدا کردن دلیل برای احساس و احساس برای دلیل،اینکه گاهی سعی می کنم،برای احساسات دلیل منطقی پیدا کنم و از طرف دیگه این خود احساسات هستند که دلیل منطقی خیلی رفتارها می شن.

اینجور وقتا نسبت دادن غرایر به دلیل بعضی رفتارها،چه احساسی و چه غیر احساسی کار آدم رو یه خورده راحتتر می کنه،اگرچه اگر بخوای گیر بدی،دلت می خواد بدونی دلیل غریزه چیه و چرا هست و میزان کیفیت و کمیتش چرا در انسان ها متفاوته و این تفاوت از کجا سر چشمه می گیره... .

خب فکر کنم باز هم نسبت دادن غریزه به ذات و سرشت انسان ها تا حدودی ذهن آدم رو آروم می کنه،

یعنی در کل علت منطقی احساسات رو تو رفتارشناسی یا به دلایل منطقی نسبت بدی یا به غریزه،

دیگه اینکه خود منطق و غریزه از کجا می یان باز جای سواله،مسلما منطق نسبی نشات گرفته از یه منطق مطلقه و غریزه مشتق شده از یه ذات و سرشت(اسما نه رسما)،و نهایتا همین منطق و غریزه و استعدادها و ...ا،زیر مجموعه ای  می شن از  صفات مطلق،چگونگی تشکیل این زیر مجموعه است که خصوصیات و تفاوت های فردی انسان ها رو باعث می شه.

از طرفی اعتقادات انسان ها به وجود خدا،خالق،وجود مطلق و ...،باعث می شه که دارندگی این صفات مطلق رو به خدا نسبت بدیم،و  منطق و احساس و غریزه و هرچیزی که در و جود انسان هست به روح دمیده شده ای از طرف پروردگار.

بعید می دونم کسی تو این موضوع مشکل داشته باشه که عقل و منطق نسبی رو مشتق شده از

یه منطق مطلق بدونه، و نفهمیدن ها و ندونستن ها رو به خاطر  همون ناقص  بودن عقل و منطق انسان در نظر بگیره نه اینکه بخواد به خاطر ندونستن خودش نواقص رو به منطق مطلق ارجاع بده.

ولی با غرایز نمی شه اینجور برخورد کرد، خود  غریزه رو نمی شه به یک غریزه مطلق نسبت داد(برای همینه مشتق شدن غریزه رو گفتم اسما،در واقع این علت غریزه است که مشتق شده نه خود غریزه)،چون که اینطوری دقیقا با همون صفات مطلق تضاد پیدا می کنه،خب ما غریزه رو وجود میلی در انسان می دونیم که باعث می شه حتی نا خودآگاه، انسان در صدد برآورده کردن نیازهاش باشه،این نیاز هم می تونه جسمی باشه و هم روحی،و خب چیزی هست که از اول در ذات انسان قرار داده شده ،میل به رفع گرسنگی،تشنگی،برطرف کردن نیازهای جنسی و ... .دارنده ی صفات مطلق نه نیاز داره نه روح ونه جسم به اون معنی که ما می شناسیم.

مثل اینه که بخوای بگی غریزه یه اختراعه،یه چیزی که اصلا وجود نداشته ولی علت داره و علتش وجود داره، با موجود شدن انسان به وجود اومده تا چگونگی این مخلوق رو اونجوری که خالق می خواد تکمیل کنه،بدون اینکه احتیاج باشه قبل از اون موجود دیگه ای اونها رو دارا باشه.

الان که فکر می کنم می بینم شاید وجود استعدادها و توانایی ها به خاطر میزان همین غرایز باشه،اینکه انسان ها برای برآورده کردن نیازشون یک سری توانایی ها رو از خودشون بروز می دن که ما بهش می گیم استعداد.

...

دیگه خسته شدم،باقی ماحصل تفکرات فیلسوفانمو بعدا می نویسم.


دارم فکر می کنم چرا اینقدر سرعت اینترنت خوبه،به خاطر اینکه امروز ۱۳ به دره،خب ما به خاطر اینکه ۴ روز پشت سر هم رفتیم صحرا،امروز رو فاکتور گرفتیم،یعنی اصلا انرژی بیرون رفتن نبود دوباره.

+ نوشته Massy
چهارشنبه 1387/01/07
مهریه
به نام بزرگ خالق خوبی ها

می دونی پای دوست داشتن که در میون باشه،طبیعتا یه دختر خیلی بیشتر تحت تاثیر احساساتش قرار می گیره،البته به نظر من استثنا هم وجود داره حداقل در میزان کنترل احساسات.
 دوستم می خواد ازدواج کنه،پدرش بهش اجازه نمی ده،سر موضوع مهریه،اولش اینکه خانواده ی داماد گفتن مهر،عندالاستطاعه باشه،پدرش گفت:نه،عندالمطالبه.اونام قبول کردن.ظاهرا 514 تا،حالا می گه1000 تا،یکی کمتر نه... .
حالام این دوست عاشق پیشه ی ما،گریه و زاری که اگر نشه،مجوز ازدواج بدون اذن پدر می گیرم،من که همش بهش می گم حالا یه خورده صبر کن،شاید درست شد.
نمی دونم شاید پدرش دلیلی برای خودش داره که نمی خواد بگه،ولی اینجوریم خیلی بده،من نمی دونم چه طوری گریه های دخترش رو می بینه ولی حتی باهاش حرف نمی زنه،بعدم می گه که فراموش می کنه.
مگه می شه یه آدم،احساساتش رو فراموش کنه،آدمی رو که دوستش داره،بهش دلبستگی داره... .
می دونی از مزخرفات این دنیا،موانع مسخره ایه که آدما خودشون سر راه خودشون می ذارن
دلایل مثلا منطقی خالی از منطقی که خودشون برای خودشون تعریف می کنن
حتی احکام دینی من درآوردی که برای خودشون می ذارن تا زندگی رو برای خودشونو بقیه سخت کنن
این وسط یکی مثل من همیشه گیجه...

برای به دست آوردن آماری که نشون دهنده ی میزان علاقه ی ایرانی ها به مطالب سکسی و اینکه عموما در جستجوی موضوعاتی از این قبیل هستند،اصلا لازم نیست آمار گیرهای خیلی واردی باشید،یا خیلی جستجو کنید،آمار وبلاگ منو ببینید تو وبگذر،بیشترین لینک دهنده مال یکی از پست های نهان زندگی(یه خانومی که تجاربش رو از   سکس و استمنا می نویسه)خب به جای من باشید،فکر می کنید واقعا کسایی که از اونجا می یان دنبال چین!!!؟

دیروز اولین روز بهاری،توی طبیعت بکر رو گذروندم
یه کوه نسبتا درست و حسابی ام با بابامو،عمو و ... رفتیم.
+ نوشته Massy
جمعه 1387/01/02
امید،کافی نیست + واقع بینی

به نام بزرگ خالق خوبی ها

فکر می کنم خیلی چیزا تو زندگی باید دست به دست هم بدن تا اون اتفاق هایی بیفته که ما دوست داریم،به آرزو هامون و آرامشی که می خوایم،برسیم

من اصولا آدم امیدواری هستم،خیلی امیدوارم،به اینکه شرایط بهتر می شه،به اینکه آدم ها اصلاحپذیرند،به اینکه اگر بخوایم می تونیم به خیلی از چیزهایی که می خوایم برسیم و ... .

ولی امید،کافی نیست،تلاش هم لازمه،و وقتی تلاش می کنی،باید صبر هم داشته باشی،این راه مستقیمی که خیلی از آدم ها اسما بلدند،اینکه خدایا ما رو بکش راحتمون کن،به گمونم به خاطر بی تحملیه ما آدماست،یا به تعبیری عجله.

شایدم خستگی،راستی چرا بعضی وقتا هر چی فکر می کنی،نمی تونی بفهمی گیر کار کجاست؟بعدشم خسته می شی.

شایدم نمی خوای باور کنی.فکر کنم ناباوری نسبت به واقعیت ها خیلی بده.با وجود نسبی بودن همه چیز این دنیا،دلم می خواد یاد بگیرم،واقعیت ها رو همون طور که هست ببینم،و جایی که واقعیت ها رو نمی دونم و هیچ کس دیگه ام نمی دونه،خوش بین باشم.هیچ دلیلی نداره،وقتی واقعیت ها رو نمی دونیم،به خودمون بدبینی رو تلقین کنیم یا  اجازه بدیم دیگران اینکار رو انجام بدن،یه نمونه ی سادش رو می گم:

تهران،توی ترافیک مونده بودیم،کمی جلوتر دعوا شده بود،صاحب یه ماشین میوه فروشی با چند تا آدم از یه ماشین دیگه که ظاهرا از قبل برای دعوا آماده بودن.صحنه ای که من دیدم دقیقا این بود:

یه نفر مدام چوب رو بالا می برد و پایین می آورد،خب مسلم بود که با تمام قدرتش داره به چیزی ضربه می زنه ،به خاطر جمعیت زیاد چیزی مشخص نبود،من که تا دیدم،وا رفتم،بغز کرده بودم،سرمم داشت گیج می رفت.

همون موقعم شاگرد راننده اتوبوس داشت می گفت:آااااخ کشت یارو رو،داغونش کرد،وای مرد، میوه فروشه افتاد تو جو ... .

بعدم مردی که چوب دستش بود،چوبشو انداخت تو ماشینشو،سوار شد رفت.

مردم یه خورده پراکنده شدنو،پلیس اومد،یه نفر از اون وسط با لباسای پاره پوره بلند شد،نمی گم کتک نخورده بود،ولی اون ضربه های محکم به اون نخورده بود،بلکه پرتقالاش بود!

بعدشم به خودم گفتم،دختر خل واسه هیچی چقدر خودتو اذیت کردی...

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/01/01
تبریک
به نام بزرگ خالق خوبی ها

بالاخره عید شدو زمستون تموم شد

از شروع دوباره ی فصل بهار خوشحالم

عید رو به همتون تبریک می گم،سال خوبی رو براتون آرزو می کنم

آدمای زیادی تبریک گفتن،اس ام اس زدن،بین همه ی تبریک ها اینو از همه بیشتر دوست داشتم:

.....................

سرخوش آن عیدی که آن بانی نور

از کنار کعبه بنماید ظهور

قلب ها را مهر هم عهدی زند

از حرم بانگ اناالمهدی زند

.....................

الان که دارم می نویسم،خرم آبادم،یعنی دیشب رسیدم،از کاری که پیدا کردم راضی ام،در واقع از یه تجربه اولیه نسبتا خوب،می دونی مدام خدا رو شکر می کنم،به خاطر محیط خوب شرکت و همکارای خوبی که دارم،مدیرمونم آدم خوبیه،خودم هوز قرارداد نبستم،به قول خودش یه وردستم بهم داده... .

پریروزم یکی از همکارام که هنوز نمی دونم اسمش چیه یه گلدون بهم هدیه داد،یعنی به همه داد،منتها من اصلا فکر نمی کردم،برای منم آورده باشه،این مدت به خاطر کلاسام،روزی دو سه ساعت بیشتر نمی رفتم شرکت.ولی برای آشنایی خوب بود.

این هفته یه جلسه کلاس در بازارم داشتیم،کلاس تعمیرات سخت افزار،فقط دو نفریم،مربیمونم یه جلسه بردمون پاساژ ایران،برای اینکه همه ی قطعات رو از نزدیک ببینیم،منم  یه خورده خریدبرای شرکت کردم.در کل دیدن اون همه چیزای جدید هیجان انگیز بود... .

پریشبم که چهارشنبه سوری خونه ی عمه بودم،دو سه سالی هست که از چهارشنبه سوری بدم میاد،از صدای ترقه ها،از رو آتیش پریدن ها ... .بر عکس من عمه مثل اینکه خیلی دوست داره،کلی ترقه و منور خریده بود برای خودش و بچه ها،بقیه ی فامیلا رم دعوت کرده بود که بیان ... .من فقط یه منور روشن کردم،نور خوشگله،صدام نداره... .

چند جلسه ام که پیش آقای افشار رفتم،جلسات رواندرمانی خسته کننده است،ولی خب هم پرشام کمتر شده هم گریه هام،یه وقتایی به جلسه های اولم فکر می کنم،به الان خودم خیلی امیدوار می شم.می دونی گاهی اوقات هست که آدم نمی دونه چه جوری باید به خودش کمک کنه.

+ نوشته Massy