وقتي تمام طول يه روز اونقدري كه مي تونيو دوست داري فكر مي كني،فقط يه چيز مي تونه هيجانات حاصل از افكارت رو از درونت خالي كنه،نوشتن كلمات.
چقدر پر رمز و رازن كلماتي كه هر گونه از چيدنشون جمله اي متفاوت رو خلق مي كنه،و تو عجب خالقي هستي با اين ذهن كه هر لحظه توانايي خلق مخلوقي نو رو داره.
و جاي ستايش داره،توانايي هات حتي اگر اندكي بيش نباشد،واسه همينه كه با وجود تمام نگاه هاي تحقير آميزي كه گاه به نوع بشر و رفتارش دارم،نمي تونم نا منصفانه منكر قدرت عجيب و گاه زيباي ذهنش در خلق كردن بشم،انگار كه اين خاصيت رو به ارث برده باشه،شايد از پرودگارش!
لحظه ي پر از هيجانيه،ستايش از نوع انساني كه تونسته خلق كنه،گاهي حتي حركات و رفتارهاي يك ديوانه هم به خاطر منحصر به فرد بودنش،جذابيتي از جنس يكتايي داره.
تحسين مي كنم،تمام نوع بشر رو،هر كس رو به خاطر خلاقيت ذهني خودش.چه جاي تحقير داره توانايي شگفت انگيز كسي كه حتي مي تونه اينقدر بيرحم باشه كه خانه بر سر كودكي چند ماهه خراب كنه،وقتي حتي جبار بودن هم مي تونه ميراث پروردگار باشه.
نوشته هاي بالا نمي دونم از كجا اومد،اومده بودم كه بنويسم چقدر ذهن شاعر و نويسنده اي كه فقط با چند تا كلمه،تمام احساساتش رو بيان مي كنه،قشنگ و دوست داشتنيه.
به هر حال اين روزها بسيار در شگفتم از همه چيز پيرامونم،حتي خودم!
به نام بزرگ خالق خوبي ها
چقدر ساده است،وقتي تمام فلسفه زندگي رو مي بيني وقتي به مرگ ختم مي شه،انگار كه اصلا هيچ كس نبوده،كه حالا بخواد مرده باشه.
يه جسدي كه مي خواد بره در آغوش خاك و انگار از اول همون جا بوده و هيچ جاي ديگه نبوده
هيچ كس نديدش و هيچ كسو نديده
به هيچ كس جز خاك دل نبسته
هيچ وقت نوزاد نبوده
هيچ وقت براي اولين بار هيچ كلمه اي رو به زبون نياورده
براي اولين بار نخنديده
گريه نكرده
براي اولين بار با هيچ كس حرف نزده
به هيچ كس دل نبسته
به هيچ چيز
براي اولين بار هيچ وقت دلش نشكسته
عاشق نشده
هيچ وقت براي اولين بار هيچ كسو دوست نداشته
ترك نشده
به فلسفه ي زيستنش
حتي به خدا هم فكر نكرده
راستي آهاي جسد بي ارزشم
از زير خروارها خاك چه خبر
مورچه ها و مارهاي سمي بدترن يا زهر آدم هايي كه مدام با زخم زبون نيشت مي زنن
تو چه آرومي برعكس من كه مدام بي قرارم
چه راحت خوابيدي
چشماي بستت چه خوشگله،چند وقته كه مژه ها ت از روي هم بلند نشدن؟
تو بگو انتظار پيش خدا رفتن و قيامت و محشر سخت تره
يا من بگم انتظار مرگ!
راستشو بخواي به آرامشت حسوديم مي شه!!!
دومين پست امروزمه،عجيب اين روزها داستان صادق هدايت توي ذهنم تداعي مي شه:زني كه مردش را گم كرد.
بعد از ظهر رفتيم پارك لاله،اولش خيلي ذوق كردم،ولي بعدش همش حس مي كردم،هيچي جاي دريا رو نمي گيره،حتي تماشاي معصوميت بچه هاي مشغول بازي توي پارك.
يه جاي ديگه ام رفتم،مسجد نور،اماكن مذهبي آدم(آدم يعني مصي) رو خيلي آروم مي كنه.مسجد خيلي خوبيه با امكانات عالي و فضاي راحت و آروم و دلنشين.دقيقا دور ميدون فاطمي.
به نام بزرگ خالق خوبي ها
نمي دونم تا چند وقت ديگه مي تونم كفشامو بپوشم،ولي حالا ديگه دوستشون دارم![]()
دلم مي خواد اگر پاره ام شد،دوباره بدم كفاش بدوزه و از اول بپوشم،الاااااااان نزديك سه ماهه كه من مي خوام يه كفش نو بخرم،ولي هيچ كفشي نبوده كه دوست داشته باشم،يا توش راحت باشم،اينم پامو مي زد،ولي الان خوبه.
آقاي آيدين مي گه اينجا وبلاگ خودته،هرچي دوست داري مي توني بنويسي،ولي من هيچ وقت نفهميدم كاري كه فقط انجام دادنش واسه دوست داشتن خودم باشه،به چه درد مي خوره.
اين كه كفشام داره پاره مي شه و اينقدر ذوق دارم كه بگم من يه جفت كفش مندرس دارم كه دوستشون دارم به حال ديگري چه فرقي مي كنه؟
حوصلم سررفته،از تمام هفته ي كاري پيش فقط شنبه رو رفتم سر كار،بقيش مرخصي استعلاجي،از استراحت كردن خسته شدم!
دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سركوه
دورها آواييست كه مرا مي خواند
حالا شعر مي گيم(يه قسمتايي به حالت دكلمه×× خونده بشه لطفا)![]()
دلش ساحل دريا مي خواد
نوشين* و صحرا مي خواد
جنگل زيبا مي خواد
مي خوام برم انار جان
دلم يه روستا مي خواد
××صداي جيرينگ جيرينگ صدف هاي دريا
××باغچه كوچولوي خونمون،شاهي هاي بي حيا
تره و ريحون مي خواد
دلم لك زده با يه جونور واقعي حرف بزنم
مثلللللل گاو
بز،بز نه گوسفند
جوجه
يا يه مارمولك،كرم،تو بگو مگس،قورباغه
دلم براي عاطفه تنگ شده،آبجي كوچولوي 8 سالم،براي ريحانه
حالا خوبه فاطي اينجاست،وگرنه دغ مي كردم
يه عكسم دارم،منم با خونه ي خدا
واسه دلخوشي همه ي اينا خوبه
دلخوشي ها كم نيست:كودك پس فردا
مي دوني گاهي وقتا كه رويا پردازي هام گل مي كنه،مي گم يه روزي بچه هاي من اينجا رو مي خونن،وقتي درخت سبزبشه،به خودددددم مي گم تازه نوه هامم اينجا رو مي خونن...
بعد چي مي گن؟
الهي قربونشون برم![]()
كاش كه اينقدر كه ذوق ديدن نسل هاي بعد از خودمو داشتم،دلم مي خواست ببينم فردا چه جوريه.
از امروز تمرين مي كنيم... .
بعضي وقتام دلم مي خواد يه خورده از سياست و مملكتداري و ... سر درارم،ولي هيچ جا به درد آدم نمي خوره،ههههههههههي همونقدر كه از دور و ورت بي خبر نباشي بسه.
مصي الان مي ره مي شينه يه ذره سهراب مي خونه،وسايلشو مرتب مي كنه
مصي ديگه ظهير الدوله نميره
سر قبر فروغ نميره
ديگه سر قبر هيچ مرده اي واسه زنده ها گريه نمي كنه
زنده ها بايد ارزششو داشته باشند،گرچه من تا حالا به هيچ آدمي بي ارزشي رو نسبت ندادم
زنده ها اگر مرد بودن...
اين اشك هميشه جاريه،حيف كه واسه يه دلتنگي بيخود ريخته بشه
...
ديگه برم
به ديدن يه دسته مرغابي يا غاز،يه شاليزارم قانعم
مرخصي بعديمو مي رم شمال،بعدشم مشهد
.
*نوشين،فاطمه،سمانه،ميترا،سوگلي،فرشته،مارال:دلم واسه همشون تنگ شده،دوستاي شمالم،همكلاسي هام،براي خانوم ايزدي و حاج آقا(همسايه هاي خوابگامون)با درختا و پرتقالاشون... .
ناباورانه عاجز است از درك نيازم
احساسم
ديريست كه ديگر خبري نيست
از لطافت صادقانه ي كلامت!