نمي دونم آخرش چي مي شه،فقط مي دونم هنوز به يك پايان خوش اميدوارم.
با دكتر(مهندس)شريفي خيلي حرف زديم،درباره ي خيلي چيزها،تو كمتر از تقريبا از دوساعت.
و نهايتا گفت كه برام كاري رو كه ازش خواهش كردم انجام مي ده.
مي گه خدا آدم ها رو خلق كرده تا بفهمن و كسب دانش كنن و خودشون خلق كنن.
اينكه من بشينم مدت ها با پيچ و مهره ها ور برم تا يه كار فيزيكي انجام بدم،چيزي نيست كه به خاطرش خلق شده باشم،مي گه:آدم يه روبات بسازه،اين كارا رو انجام بده.
مي گه دنبال كسب شهرت و پولم نبودم،دنبال خدمت به بشريتم،وگرنه كار خوبي داشتم كه مي تونستم،حسابي ام خوش زندگي كنم و پولدار بشم،مي گه ما آدما واسه اين نيومديم كه تو دنيا تو يه خونه ي خيلي بزرگ زندگي كنيم يا بهترين ميوه رو بخوريم... .
مي گه سلول هاي خاكستري مغز همه ي آدما مثل همه،اين توجيه نمي شه كه يه نفر نابغه است يا باهوشه،فقط اون مي تونه كارايي كه آدم براش خلق شده رو انجام بده.
و نهايتا اينكه آدم بايد دنبال هدف هايي باشه كه براي خودش تعريف كرده و افكار بيخود رو بذاره كنار تا بتونه براي هدفاش تلاش كنه.
گرچه من فقط يه بار ديدمشون،ولي نمي خوام هيچ وقت حرفاشونو فراموش كنم.
و كلي حرف هاي ديگه،كه خيلي برام آموزنده بود.
مي گفت:برادر زادش،سر زايمان قلبش گشاد شده بود،خانوادش از رشت اومده بودن تا توي مراسم شركت كنن،براي اولين بار كسي كه قلبو گرفته بود با خانواده ي مرحوم/مرحومه اي كه موافقت كرده بودن تا اهداي اعضا انجام بشه،همديگرو ملاقات كردن.يه دختر ۲۶ ساله،پسر ۱۳ ساله و... .كه حالا قلبشون تو بدن يه نفر،كليشون تو بدن ديگري و كبدشون تو بدن شخص ديگه.
مادر چهار دختري كه دهنده ي قلبش دختري ۲۶ ساله بود به اسم ناجي،و اينجا بود كه با اومدن مادر دختر،صحنه ي تكون دهنده اي ايجاد شد كه اشك رو به چشمون خيلي ها مهمون كرد تا لحظه هايي رو بسازه كه باور كنيم ايثار و گذشت هنوز خيلي جاها وجود داره،وگرنه كم سخت نيست از جسمي كه هنوز داره نفس مي كشه و فلبش مي تپه بگذري... .
پسر بچه اي رو ديدم كه اومده بود گوشش رو بذاره رو قلب برادرش تو بدن مادر اون دخترها.
پدري كه بي هيچ بغز و گريه اي محكم ايستاده بود و گيرنده ي كليه هاي پسرش رو در آغوش گرفته بود و مي گفت،من دليلي براي گريه ندارم،ابوالفضل من زنده است ... .
آقا بهمن هم تو مراسم بود لينك عكساي مراسم تو وبلاگش هست.
اينم گزارشات مربوط به مراسم،پيشنهاد مي كنم گزارشات تصويري رو ببينيد.
به گمونم يه جورايي حس شيطنتم گل كرده بود،سوار دوچرخه بودم كه از يع روحاني پرسيدم كوچه شيشم از كدوم طرف بايد برم؟(البته واقعا گم شده بودم).يهو پرسيدم:حاج آقا اشكال داره من تو خيابون دوچرخه سواري مي كنم؟(ته دلم يه خورده عذاب وجدان دارم)
نامردي نكرد،گفت:نظر شخصي منو بخواي و از لحاظ شرعي،خير.ولي در عرف و فرهنگ ما نوعي هنجارشكنيه،وقت نشد ازش بپرسم،تو جامعه اي كه تفاوت نسل باعت تفاوت هنجارها شده ،به ساز كي بايد رقصيد؟
نهايتا گفت:اگر خيلي دوست داري اشكال نداره.
هیچ روزی مطلقا خوب یا بد نیست،حتی تعریف خوبی و بدی هم تو این دنیا برای ما آدما قابل تعریف نیست.دیروز رفتم پیش دکتر میلانی فر،داروهامو عوض کرد و کلی امیدواری که خوب می شم
،با کلی گریه که آخر همش خنده شد.
و اینکه از فاطمی تا سر سهروردی رو رکاب زدم
و برگشتم.

رویا گاهی وقتا که پر انرژی ام خیلی یاد تو می افتم،دوستت دارم خانومی،امیدوارم توام هرچه زودتر بیای تهران.
اولین هدیه ای که گرفتی کی بود؟
من اولین هدیمو از خدا گرفتم.

اینکه دارم زندگی می کنم.
فقط کافیه به چشم یک هدیه نگاهش کنی،هیچ دلیلی نمی خواد![]()
و این هدیه رو دوست دارم،ادب حکم می کنه از هدیه شاکی نشی،نخوای پسش بدی لا اقل از روزی که درکش می کنی.
ازش مواظبت کنی.
روزهايي كه پز از انرژي ام و اين انرژي تخليه مي شه،جز ءروزهاي خوب ان.
الانم كه خونه ي عمه ام و بعد از يه شناي درست حسابي حالا دارم بستني مي خورم،صبحم كه نوشتم رفتم كوه.اگه بشه شبم سينما.
امروز درباره ي موضوعي كه فكر مي كردم گفتنش به بابا برام دردسر بشه باهاش حرف زدم،بابا اگرچه گاهي بد عصباني مي شه ولي به موقش حسابي منطقيه،خيلي دوستش دارم.
مامانم همين طور،اين سري كه رفتم خرم آباد پست حرف هايي براي گفتن رو بهش نشون دادم،مي خواستم علت استرس و پيش روانپزشك رفتنمو بدونه،وقتي از موضوعي كه نگرانشي خبر داشته باشي،نگرانيت كمتر مي شه براي همين خواستم كه مامان همه چيزو بدونه،بنده خدا خيلي نگرانمه،بهش حق مي دم،مادره،مگه چندتا دختر ديوونه مثل من داره![]()
نظرشم درباره نوشتن حرفام تو وبلاگم پرسيدم،فقط گفت شايد بهتر بود به طور كاملا ناشناس مي نوشتي واينكه بايد در نظر بگيري از طرفي هم ممكنه باعث بد آموزي بشه،حرفاش كاملا منطقي بود،فقط گفتم كه من با يه ديد مثبت نوشتم.
ديگه اينكه خواننده ي گرامي كه مي دوني با پدرم درباره ي چه موضوعي صحبت كردم،من منتظرم.
امروز ديگه نخوابيدم،در واقع قرص نخوردم،حالم خوبه و كلي ام سرحال و اميدوارم.
فقط چند روز ديگه مونده تا قرصام تموم شه از اين موضوع خيلي خوشحالم،زندگي كسل كننده اي شده بود.
پريروزم نزديك بود با شركت تسويه حساب كنم از دست اين مديرمون همش غر مي زنه،همكارام نذاشتن
.
بازم مي گم امروزو دوست دارم روز خوبيه
بري دندون پزشكي! تمام استرس رو تحمل كني!آمپولم بزني بعدش برقا برن!!!
با دهن سر برگردي خونه![]()
به جاش امروز كلي خوش گذشت،رفتيم كوه
دربند
تله سيژم سوار شديم![]()
امروز ياد ميلاد افتادم
پسري كه توي نور گاهي فال مي فروخت،گاهي دعا و قرآن و...
ميلاد با مردم بي ادبانه رفتار مي كرد،ولي با من نه
به من مي گفت خاله
گاهي اوقاتم اونقدر براي فروختن چيزاش به يه نفر گير مي داد تا طرف سرش داد مي زد
به منم يه بار بدجور گير داد،باهاش قهر كردم ولي خودم دوباره بهش سلام كردم،اونم ديگه هيچ وقت گير نداد.
من هيچ وقت تحقيرش نكردم،سرش داد نزدم،شايد اگر بقيه هم باهاش اينطوري رفتار نمي كردن اين همه بي احترامي پيش نمي يومد.
ميلاد همش ده سالش بود.
معصوميتو مي شد تو چشماش موقع تماشاي ال سي دي هاي ويترين مغازه ها حس كرد.
وقتي از آرزوش كه داشتن يه اسكيت بود حرف مي زد.
از رفتنش به رشت.
من به تمام خاطراتم لبخند زدم.
به نام بزرگ خالق خو بی ها
این پستو دیروز نوشتم،ولی اینترنت قطع بودم مجبور شدم الان بذارم،الانم قراره برم تهران کی؟نمی دونم!هروقت شوهرعمم از خواب بیدار شه.
امروز روز سوم روضه بود،این روزها به خاطر تاثیر داروهام خیلی می خوابم،ولی به هر حال زندگی می کنم و بالاخره یه جوری می گذره.مراسم دعا و خوندن زیارتنامه ها آرومم می کنه،حرف زدن با خدا بهم آرامش می ده... .
می دونی غصه ی کوچیک دلم اونقدر کوچیکه که هیچ کس نمی دونه باید یاهاش چی کار کرد،احساس انتظار رو دارم برای شنیدن یه معذرت خواهی ساده،احساس غرور،ولی هیچ خبری نیست.
نمی دونم مهمه یا نه،ولی ذهنمو مشغول می کنه.
راستی امروز پست حرف هایی برای گفتن رو خوندم،همیشه از خوندنشون بغض می کردم،حتی یادمه موقع نوشتنشون دو روز غذا نخوردم،چیزای دیگه ای هم یادمه ،ولی امروز نه،انگار جلسات رواندرمانی هم بی فایده نبوده.
شاید به خاطر احساس نیازیه که این روزها به داشتن یک مرد دارم،یه مرد مهربون
خندم می گیره از اینکه یه بچه داره این حرفا رو می زنه،شایدم دنبال نوازش هایی از جنس پدرانه ام،به هر حال چیزی که فکر می کنم اینه که می شه به قدرت بازو های یک مرد اعتماد کرد،می شه در آغوش یک مرد احساس امنیت کرد،ولی نمی دونم دقیقا دنبال محبتی از جنس پدرانه ام یا... .
همیشه فکر می کردم دنیای من کوچیکتر از اونه که تصور پوشیدن لباس عروس یا قدم زدن با یه جنتلمن،حرف زدن با شاهزاده ی رویا ها،چیزی فراتر از اون تصور و خیال کودکانه باشه.
ولی حالا حس می کنم این یه نیاز طبیعیه.
برام جای سوال داره،وقتی اینقدر اعتماد کردن و پذیرفتن بخشی از زندگی زناشوئی که همون سکسه برای من مشکله،چه طور این نیاز رو می تونم برآورده کنم.
شایدم یه روزی به این حرفا بخندم،شایدم فکر کنم کاملا اندیشمندانه بوده!ولی حالا...!حالا بازم احساس انس با همون غربت و سر در گمی رو دارم.
به نام بزرگ خالق خوبی ها
نیم ساعته دیگه اصل مراسم شروع می شه
ما تا حالا تو خونه ی خودمون روضه نداشتیم
مامان می خواد دیگه هر سال روضه بگیره
منم می گم ولادت حضرت فاطمه رو جشن می گیرم
درسته که مراسم عزاداری و لی من حال خوبی دارم
هیوا و نسترن،دوستای ریحانه اومدن کمک ما،مامان بهشون می گه انشالله هرچی می خواید حضرت زهرا خودش بهتون بده،و من از این حرف احساس خوبی بهم دست می ده اونقدر که بیامو زود اینجا بنویسم.
به نام بزرگ خالق خوبي ها
آقاي سليمي همكار بدي نيست،براي من،ولي حالا
كه با آقاي ذوالفقاري دوست شده به گمونم،نمي تونه دوست خوبي براش باشه،آقاي سليمي هر روز چند دفعه سيگار مي كشيد،امروز
براي اولين بار بود كه مي ديدم آقاي ذوالفقاري هم سيگار مي كشه.
به خاطر حساسيتم به بوي سيگار،زود متوجه شدم.
طاقت نياوردم كه بهش نگم اين چه كاريه،اونم
انگار كه از خدا خواسته باشه با يه نفر حرف بزنه،شروع كرد به صحبت كردن،حالا خدا
كنه اين لعنتي رو ترك كنه،بهش مي گم حكايت از توچاله در اومدنو افتادن تو چاهه... ،به من مي گه تا حالا عاشق شدي؟!!!
كلي حرف زديم درباره ي همه چيز،هدف،راه،خدا
عشق،سكس،مرد،مرگ
مي گفت از وقتي اول راهنمايي بوده تا سوم راهنمايي،برادرش و پسر عموش ازش استفاده ي جنسي مي كردن،با هم،گرچه اونهام چندان سني نداشتن.
مي گه من هيچ وقت باور نمي كنم كه اونا متوجه كاراي اشتباهشون نبودن،هيچ وقت نمي بخشمشون.
بهش مي گم،خب اين درست ولي لابد ياد نگرفته بودن خودشونو چه طوري كنترل كنن،مي گه نمي بخشم.
مي دوني ديگه فهميدم اومدن افكار و ذهنيات مشوش كننده دست خودم نيست،دارم ياد مي گيرم كه خودم ادامشون ندم،اولا از اينكه بخوام دارم بخورم خيلي مي ترسيدم،از اينكه عاددت كنم،ولي حالا مي دونم همه چيز موقته،فقط دوست دارم زودتر تموم شه.
در كل الان حس خوبي دارم،مخصوصا اينكه مهمونيم خونه ي عمه،و اينكه فاطي(خواهرم)كنارمه.
به نام بزرگ خالق خوبي ها
فاطي مي گه يه اسم مي خواد،ولي نمي دونم اسمشو
چي بذارم،يه دوچرخه ي نقره اي 26.
فقط حيف كه به مامانم قول دادم باهاش تو خيابون
نرم،وگرنه باهاش مي رفتم تا سركارو برمي گشتم.
اين چند روزم كه تو كوچه سوار مي شدم،هيچ كس نه اذيتم كرد نه متلك انداخت.
خودم مي دونم كه زيادي ذوق زده شدم،ولي دلم نمي خواد به چيزاي ديگه فكر كنم،در واقع مي دونم كه دارم خودمو گول مي زنم.ولي خوبه!!!
امروز احساس كردم آقاي ميلاني فر واقعا حرفامو مي فهمه.
انگار كه مدت هاست منو،جنس ترسمو مي شناسه!
مرسي حكيمه بانو از راهنمايي و معرفيت:-)
دلم مي خواد زودتر خوب شم،دلم واسه كتاب خوندن تنگ شده،مثلا يه كتاب فلسفي يا شعر،نزديك سه ماهه كه هر چقدر مي خوام كتاب قمار عاشقانه رو تموم كنم،نمي شه!!!واقعا نمي دونم چه جوري داره مي گذره،انگار كه خودتو يه جايي جا گذاشته باشي!هر چقدر مي گردي پيدا نمي كني!وقتي پيدا مي كني مي ترسي!
نمي دونم بزرگ شدن،ارزش اين همه گم شدن ها رو داره؟
اصلا بزرگ شدن يعني چي؟
بهار توهم مرگ مي زنه،دلم مي سوزه،آخه تمام شبو
من تو خواب درباره ي مرگ حرف مي زدم،اونم ترسيده بود
مونا نسبتا افسرده است،دو ساله كه پسري كه دوست
داشته مرده!خيلي سخته،اصلا انگار دوست نداره ديگه زندگي كنه!
اينجا نازي هنوز موقع قسم خوردن،جون مادرش رو
قسم مي خوره،ولي مادرش يه سال بيشتره كه فوت كرده!انگار نازي نمي خواد باور كنه!
آدم واقعا بايد از كارش راضي باشه،وقتي به مديرش
مي گه:من صبح ها گاهي دير مي يام.
مديرشم بگه:خب،اشكال نداره.
واااااااااااي كه وقتي كه آقاي بصير شروه مي كنه به حرف زدن!