وقتی احساس می کنم تو یه کاری بابام مواظبمه احساس اطمینان خیلی زیادی دارم،حالام که قراره یواش یواش برم دنبال کارای وام شرکت،خیلی خوشحالم.وااااااااااای یعنی می شه بالاخر شرکتو راه اندازی کنیم،این تقریبا آرزویی که از ۱۶ سالگی داشتم،از وقتی بابا تشویقم می کرد درس بخونم تا خونه و مغازه های روبروی گرداب رو بده تا من توشون کار کنم.
ضمنا از کسایی ام که پست قبلی رو خوندن و نگران شدن معذرت می خوام،اون فقط یه داستان کوتاه بود که ترکیبی از واقعیت و خیاله،وگرنه صحیح و سالم و زنده ام،دیروزم اومدم تهران که دوباره برم سر کار و... .


اينا دوستاي جدیدمن که تو اتوبوس باهاشون دوست شدم،براشون هتل رزرو کردم و فرداشم من نمك آبرود(تله كابين)مهمونشون بودم،كه واقعا خوش گذشت.
از اين گروه ده نفره،دو نفر از استراليا،يك نفر از گامبيا،يك نفر از آلمان و بقيه از سوئد بودن،در واقع يه خانواده ي سوئدي كه پسرشون با يه دختر ايراني ازدواج كرده و من بيشتر از همه با اون دوست شدم چون فارسي بلد بود،آدم جالبي بود،پرفسور رياضي و ساكن آمريكا.اسمشم ماركوس،مي گفت كه ده سال پيش هم ايران اومده،و كلا مدتي در حال گشت و گذار بوده و دوستاني هم پيدا كرده،مدتي توي آفريقا به فقيرها كمك مي كرده و درس مي داده و مدتي هم تو مغازه ي پيتزافروشي،جالب اينجاست كه برادرش با خودش خيلي فرق داشت و سرآشپز هست!عكس پايين هم من و ماركوس و پدرش هستيم.

توي پست بعدي عكساي خونه ي خانوم ايزدي و تله كابين و... رو مي ذارم
این چند روز همش مهمون بودم،مهمون شاگرد ۷۸ سالم،مهمون خسنی دوستم،مهمون دریا و ساحل
مهمون دوست سوئدی و دوستانش که تازه پیدا کردم.باید مفصل ازش بنویسم و امشبم خونه آقای ایزدی و خانومش که همسایه ی خوابگاهمون بودن و از درختای خونشون میوه می چیدیم
.
بابام مي گه حالا عاقل شدي!آخه گفتم مي خوام درسمم بخونم
يه شاگرد 78 ساله دارم،باورت مي شه عزمشو جزم كرده كه كامپيوتر ياد بگيره،مهمتر از اون مي خواد اينترنت بلد شه كه با بچه هاش توي خارج ارتباط برقرار كنه!
دو سال پیش که داستانای صادق هدایتو برای اولین بار می خوندم،بر خلاف تصورم بیشتر از اینکه بع زندگی بدبینم کنه،امید.ارم کرد.
اون موقع فکر می کردم بدبین ترین آدم روی زمین هستم با کلی افکار مالیخولیایی
ولی وقتی دیدم قطرات بارون رو به این زیبایی به تار عنکبوت تشبیه کرده به خودم امیدوار شدم.
آدم کتاب فوائد گیاهخواریشو می خونه،از خودش بدش می یاد وقتی گوشت می خوره!
اول اينكه ولادت حضرت فاطمه رو تبريك مي گم،خيلي دوستش دارم،امشبم قراره تو خوابگاه جشن بگيرم
.الانم خونه ي عمه ام،نرفتم سركار،امروز حسش نبود
.
بالاخره كتاب قمار عاشقانه رو تموم كردم
.چند روزه دارم كتاب شلوارهاي وصله دار نوشته ي رسول پرويزي رو مي خونم،داستان كوتاهه.
امروز اين شعرو خيلي زمزمه مي كردم:

ديگه اينكه خدا كنه مامانم بهم اجازه بده موهامو رنگ كنم:يا نارنجي يا قرمز
شعرهاي مريم حيدرزاده رو خيلي نخوندم،يعني همونايي كه خوندم رو دوست نداشتم،ولي شب جشنواره نفس،خودش و با تمام احساسش مي خوند،خيلي خوشم اومد.
ياد جلسه هاي عصر شعر دانشگاه افتادم،نوشته هاي خودم كه گاهي مي شه اسم شعرم روش گذاشت،از جنس شخصي بود معمولا و غمگين.براي همين يكي از منتقدين مي گفت:مثل اينكه مي نويسي تا ديگري برات دل بسوزونه،البته نه به اين مودبانه بودني كه من نوشتم،خيلي تندتر و ركتر.
كلا غم رو راحت تر مي نويسم،يكي از دوستان هم كه وبلاگمو مي خوند،مي گفت:يه جوري مي نويسي انگار كه جز غصه هيچ چيز نداري.
ولي به نظر خودم،نوشته هام حكايت از شكايتي داره كه مدتهاست حس مي كنم،از جنس غربت.تبعيدم به زمينه،وگرنه آنچنان غصه اي تو اين دنيا براي خودم ندارم.فقط گاهي ا زكار خدا سر درنمي يارمو نمي دونم بايد چي كار كنم،با تمام وجود دوست دارم يه روز انتظارم تموم شه و بتونم تمام سوالامو از خودش بپرسم،گرچه شايد اون روز سرافكنده از آزمايشاتش باشم،ولي چاره اي نيست.
البته خودم مي گم شادي هام اونقدر زياد و توصيف ناپذيرن كه گاهي با نوشتن نمي تونم بيانشون كنم.