تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
شنبه 1387/04/29
شرکت Massy
به نام بزرگ خالق خوبی ها

وقتی احساس می کنم تو یه کاری بابام مواظبمه احساس اطمینان خیلی زیادی دارم،حالام که قراره یواش یواش برم دنبال کارای وام شرکت،خیلی خوشحالم.وااااااااااای یعنی می شه بالاخر شرکتو راه اندازی کنیم،این تقریبا آرزویی که از ۱۶ سالگی داشتم،از وقتی بابا تشویقم می کرد درس بخونم تا خونه و مغازه های روبروی گرداب رو بده تا من توشون کار کنم.

ضمنا از کسایی ام که پست قبلی رو خوندن و نگران شدن معذرت می خوام،اون فقط یه داستان کوتاه بود که ترکیبی از واقعیت و خیاله،وگرنه صحیح و سالم و زنده ام،دیروزم اومدم تهران که دوباره برم سر کار و... .

+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/04/25
دوست داشتی راننده می شدی؟
به نام بزرگ خالق خوبی ها

هیچ فکر می کردی آرزوی یه راننده اتوبوسم شاید درس خوندن بوده ولی به خاطر مسئولیت هاش مجبور شده بی خیال شه!به جاش همه سعی اشو کرده تا برادرش درسشو بخونه تا حالا که تو پزشکی تخصصشو گرفته،بعد همین راننده اتوبوس تو خونش یه کتابخونه بزرگ داشته باشه و عاشق شعرای عطار و مولانا باشه!
دیشب از راننده اتوبو س اجازه گرفتم نشستم جلو،تو اتوبوس همه خواب بودن حوصلم سر رفته بود،به من می گه تو دوست داشتی راننده اتوبوس می شدی؟گفتم نه ولی راننده تریلی رو دوست داشتم باشم،یعنی دلم می خواست یه شرکت سیار داشته باشم که باهاش به همه جا به خصوص روستاها می رفتم.

راستی تازگیا کلی پیشرفت کردم پیرمردای همسن بابازرگمو نصیحت می کنم،بهش می گم آقا زشته فحش نده،می گه من فحش ندادم بهش،می گم پس حمال چیه؟می گه حمال که فحش نیست یعنی باربر.

یه چیزیم کشف کردم،آدم بزرگا وقتی بزرگ می شن،دیگه روشون نمی شه دردودل کنن،به جاش نصیحت می کنن،این نصیحتاشون خیلی وقتا همون دردودلاشونه.

دیگه اینکه بقیه عکسا تهرانن خواستم بذارم،الان خرم آبادم.برگشتم می ذارم.

+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/04/24
دوستاي جديد massy
 به نام خداي خوب

 

اينا دوستاي جدیدمن که تو اتوبوس باهاشون دوست شدم،براشون هتل رزرو کردم  و فرداشم من نمك آبرود(تله كابين)مهمونشون بودم،كه واقعا خوش گذشت.

 از اين گروه ده نفره،دو نفر از استراليا،يك نفر از گامبيا،يك نفر از آلمان و بقيه از سوئد بودن،در واقع يه خانواده ي سوئدي كه پسرشون با يه دختر ايراني ازدواج كرده و من بيشتر از همه با اون دوست شدم چون فارسي بلد بود،آدم جالبي بود،پرفسور رياضي و ساكن آمريكا.اسمشم ماركوس،مي گفت كه ده سال پيش هم ايران اومده،و كلا مدتي در حال گشت و گذار بوده و دوستاني هم پيدا كرده،مدتي توي آفريقا به فقيرها كمك مي كرده و درس مي داده و مدتي هم تو مغازه ي پيتزافروشي،جالب اينجاست كه برادرش با خودش خيلي فرق داشت و سرآشپز هست!عكس پايين هم من و ماركوس و پدرش هستيم.

 توي پست بعدي عكساي خونه ي خانوم ايزدي و تله كابين و... رو مي ذارم

 

+ نوشته Massy
شنبه 1387/04/22
مهمونی
به نام بزرگ خالق خو بی ها

این چند روز همش مهمون بودم،مهمون شاگرد ۷۸ سالم،مهمون خسنی دوستم،مهمون دریا و ساحل

مهمون دوست سوئدی و دوستانش که تازه پیدا کردم.باید مفصل ازش بنویسم و امشبم خونه آقای ایزدی و خانومش که همسایه ی خوابگاهمون بودن و از درختای خونشون میوه می چیدیم.

+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/04/17
ركورد يك دختر عاقل
به نام بزرگ خالق خوبي ها

بابام مي گه حالا عاقل شدي!آخه گفتم مي خوام درسمم بخونم

يه شاگرد 78 ساله دارم،باورت مي شه عزمشو جزم كرده كه كامپيوتر ياد بگيره،مهمتر از اون مي خواد اينترنت بلد شه كه با بچه هاش توي خارج ارتباط برقرار كنه!

+ نوشته Massy
چهارشنبه 1387/04/12
فوائد گیاهخواری
به نام بزرگ خالق خوبی ها

دو سال پیش که داستانای صادق هدایتو برای اولین بار می خوندم،بر خلاف تصورم بیشتر از اینکه بع زندگی بدبینم کنه،امید.ارم کرد.

اون موقع فکر می کردم بدبین ترین آدم روی زمین هستم با کلی افکار مالیخولیایی

ولی  وقتی دیدم قطرات  بارون رو به این زیبایی به تار عنکبوت تشبیه کرده به خودم امیدوار شدم.

آدم کتاب فوائد گیاهخواریشو می خونه،از خودش بدش می یاد وقتی گوشت می خوره!

+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/04/04
ندونسته
به نام بزرگ خالق خوبي ها

اول اينكه ولادت حضرت فاطمه رو تبريك مي گم،خيلي دوستش دارم،امشبم قراره تو خوابگاه جشن بگيرم.الانم خونه ي عمه ام،نرفتم سركار،امروز حسش نبود.

بالاخره كتاب قمار عاشقانه رو تموم كردم.چند روزه دارم كتاب شلوارهاي وصله دار نوشته ي رسول پرويزي رو مي خونم،داستان كوتاهه.

امروز اين شعرو خيلي زمزمه مي كردم:


يه غريبه اومد از راه با من آشنا شد

با تمام خستگيهاش به من همصدا شد

خونه دل از محبت گرم و با صفا شد

به غرور گذشته رسيدم، به هوای گذشته پريدم، ...چی بگم...

ندونستم که غريبه هر چی باشه يه غريبست

ندونستم که غريبه هر چی باشه يه غريبـــــــــــــست

ندونسته دلمو به غريبه سپردم اون غريبه رو ساده شمردم

گول چشم سياهشو خوردم

رفت از اون شهر که دلم رو به خون بکشونه

که جونم رو به لب برسونه، جای ديگه آتيش بسوزونه
چي بگم!!!

مرد غريبه

ديگه اينكه خدا كنه مامانم بهم اجازه بده موهامو رنگ كنم:يا نارنجي يا قرمز


+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/04/02
نوشته هاي Massy
به نام بزرگ خالق خوبي ها

شعرهاي مريم حيدرزاده رو خيلي نخوندم،يعني همونايي كه خوندم رو دوست نداشتم،ولي شب جشنواره نفس،خودش و با تمام احساسش مي خوند،خيلي خوشم اومد.

ياد جلسه هاي عصر شعر دانشگاه افتادم،نوشته هاي خودم كه گاهي مي شه اسم شعرم روش گذاشت،از جنس شخصي بود معمولا و غمگين.براي همين يكي از منتقدين مي گفت:مثل اينكه مي نويسي تا ديگري برات دل بسوزونه،البته نه به اين مودبانه بودني كه من نوشتم،خيلي تندتر و ركتر.

كلا غم رو راحت تر مي نويسم،يكي از دوستان هم كه وبلاگمو مي خوند،مي گفت:يه جوري مي نويسي انگار كه جز غصه هيچ چيز نداري.

ولي به نظر خودم،نوشته هام حكايت از شكايتي داره كه مدتهاست حس مي كنم،از جنس غربت.تبعيدم به زمينه،وگرنه آنچنان غصه اي تو اين دنيا براي خودم ندارم.فقط گاهي ا زكار خدا سر درنمي يارمو نمي دونم بايد چي كار كنم،با تمام وجود دوست دارم يه روز انتظارم تموم شه و بتونم تمام سوالامو از خودش بپرسم،گرچه شايد اون روز سرافكنده از آزمايشاتش باشم،ولي چاره اي نيست.

البته خودم مي گم شادي هام اونقدر زياد و توصيف ناپذيرن كه گاهي با نوشتن نمي تونم بيانشون كنم.

+ نوشته Massy