به نام بزرگ خالق خوبی ها
بابا این چند روز که خونه بودم خیلی نصیحتم می کرد،حقم داشت،چند شب پیش تو ماشین یه عالمه حرف زدم،حتی گریه کردم،ولی احساس آرامشی که از حرف زدن با بابا پیدا کردم خیلی خوب بود.
امروز عروسی سحر (دختر داییم)بود،البته من نرفتم،درواقع مراسم حنابندون دیشب خیلی طولانی شد،عروسی ام ظهر بود که من گرفتم خوابیدم.ولی همون شب حنابندونم دست کمی از عروسی نداشت.
چقدر ناز شده بودی سحر
چقدر زود بزرگ شدی
خانوم شدی
عروس شدی
یادته شبایی که اجازه من و فاطی رو از مامانم اینا می گرفتی تا بمونیم
اونقدر بازی کنیم یا حرف بزنیم
یه وقتایی ام درد و دل کنیم تا بالاخره بخوابیم
داداشتم که شد دوماد ما
کی فکرشو می کرد؟
من که هنوز فکر می کنم اینام خاله بازی های بچگی هاست
وای نه
آدم بزرگای راست راستکی بودن
سفره ی عقد
یادبودای حنابندون
چقدر رقصیدیم
یادته پارسال همین موقع ها بود که
محمد تنها شد