گهگاهی که
حوصلم سر می ره،می شینم پروفایل آدما رو تو 360 می بینم،راست و دروغ گفته هاشونو
نمی دونم ولی حتی اگر دروغم باشه،کلی آدم دروغگوی متفاوت هست و اگر راست باشه کلی
آدم متفاوت با اندیشه های مختلف،نگاه متفاوت به زندگی
با روش
هایی که برای خودشون انتخاب کردن تا به هدفاشون برسن و همه ی اینا روی یه کره
زندگی می کنن،این عجیب نیست؟
این همه
تفاهم از خیلی جنبه ها که مشترکه بین همه،ساختار فیزیکی مشابه،سیر تجارب و تحولات
روحی و جسمی و نهایتا سعی در انتخاب بهترین هدف ممکن برای احساس خوشبختی و
سعادت،یه جورایی که انگار همه می خوان خودشون و گاهی خداشونو از خودشون راضی نگه دارن.
برخلاف
چند روز پیش که به این فکر می کردم اسم وبلاگمو عوض کنم چون فکر می کردم احساسات و
اعتقاداتم تغییر کرده،حالا بیشتر از قبل مصمم هستم که پاک فکر کنم و پاک بنویسم.
می دونم
زندگی سخته شایدم برای خیلی ها سخت تره ولی هر سختی بد نیست وهر چیزی ام که از
نگاه ما زیبا نباشه،زشت نیست.
حالا که
خدا فرصت یه زندگی دوباره رو بهم داده،می خوااااااام... .اول از همه یه چیزایی رو
بدونم و بفهمم.
نه در
رفتن حرکتی بود
نه در
ماندن سکونی
شاخه ها
را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن
چین
با برگها
رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه ی
عشق من مادری بیگانه است
و ستاره
پرشتاب
در گذرگاهی
مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.
احمد شاملو