تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
یکشنبه 1387/06/31
عمه هم می رود...
عمه اوایل هفته بعد می رود انگلیس،دیروز برای خداحافظی آمده بودند
می دانم جای خالی اش را همه حس خواهند کرد،چرا که مهربانی و محبتش را از هیچ کس دریغ نکرد

+ نوشته Massy
جمعه 1387/06/29
کوچه های کوفه
این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟
این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده،به اکراه می رود
آبستن عزای عظیمی است،کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود
در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود
آینه های ناگهان"قیصر امین پور"
+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/06/24
تونالیته
اگر از تاریک شب شروع کنی تا دم دم های صبح و طلوع آفتاب و رنگ عوض کردن های آسمان تا غروب دوباره ی خورشید و باز هم تاریکی شب،اگر تیزبین ترین آدم هم باشی بعید می دانم بتوانی این همه رنگ به رنگ شدن های آسمان را تفکیک کنی ولی از همانی هم که من دیدم می شود تشخیص یک تونالیته(رنگ مايه درجات مختلفي از رنگ) را داد و چه ماهرانه است...!
+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/06/24
مزاحم
بنی بشر را می گویی گاه هر کاری می کند تا آنچه برایش ایجاد مزاحمت می کند از سر راه بردارد حتی گاهی همنوع خودش که نمونه های فراوان دارد در تاریخ.
البته همه ی انسان ها اینقدرها هم خشن نیستند،و مثلا اگر آزار یک پشه یا سوسک برایشان ایجاد مزاحمت کند به کشتنش مبادرت می ورزند.
ابزار کشتار هم شامل پیشرفت علوم و تکنولوژیست،می گویید نه!
عمه اینها یک پشه کش دارند که به شکل راکت بدمینتون است،درواقع دارای دو محافظ توری شکل و یک رسانای حامل جریان برق در وسط آن،این وسیله که چند شب پیش برای من مانند اسباب بازی بود که وقتی دستم را داخل توری اش می کردم جرقه ای آبی رنگ می زد و یک برق گرفتگی خیلی خیلی خفیف،وظیفه خشکاندن حشرات و سوسک ها را در کمتر از یک ثانیه دارد!
+ نوشته Massy
چهارشنبه 1387/06/20
اونایی که هستن و اونایی که رفتن
بچه که بودم دلم می خواست اسب بالدار و شاخدار بودم از همون موقع ام بود که پرواز و بلندی رو دوست داشتم،مامان جون همیشه شاکی بود از اینکه می رفتم بالای رختخوابا یا پشت بوم،مامانم شاکی بود چون یا می رفتم بالای کمد چوبی بابا یا به شکلای مختلف از بارفیکس آویزون می شدم،حتی یادمه بالای یخچالم رفتم یه بار.
گاهی اوقات مامان جون از شدت نگرانی می یومد پایین درخت وامیستاد و می گفت معصوم بیا هار(معصومه بیا پایین)،اونوقت موقعی که مامان بابا می یومدن خونه ی آقاجون بهشون می گفت:تروخدا این بچتونو ببرید.یادش بخیر یه زمانی مامان جون سرپا بود و سبد سبد لواشک آلو درست می کرد،باور کن یه لحظه مزش اومد زیر دهنم.من و فاطی همیشه می خواستیم بهش خوندن نوشتن یاد بدیم،هیچ وقتم نتونستیم یعنی مامان جون اصلا حوصله نداشت و حالام که درد پا و قلب و سر... حسابی اذیتش می کنه،مامان جون این چند سال مدام درباره مرگ  حرف می زنه، اینکه از خدا می ترسه از گناهاش و... شبا تو خوا گریه می کنه جیغ می زنه... .
آقاجون خدابیامرز وقتی زنده بود همیشه با هم بحث داشتن سر هر چیزی که فکرشو بکنی،آقاجون سواد داشت با یه قرآن بزرگ،شبا رو بیدار می موند و نماز شب میخوند،روزا تا ظهر می خوابید،آقاجون موقع مرگش هوس انار کرده بود تو تابستون،آخرش روی تخت بیمارستان موقع اذان ظهر از دنیا رفت.
+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/06/19
دانه های...
دانه های انگور را دیده ای،مثل اینکه  هزار حرف دارند برای گفتن!
رنگ دانه هایش
سایه هایش،سبز و بنفش
حکایت سال های دراز روییدنو روییدنو روییدن است انگار
+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/06/17
باز هم زندگی

گهگاهی که حوصلم سر می ره،می شینم پروفایل آدما رو تو 360 می بینم،راست و دروغ گفته هاشونو نمی دونم ولی حتی اگر دروغم باشه،کلی آدم دروغگوی متفاوت هست و اگر راست باشه کلی آدم متفاوت با اندیشه های مختلف،نگاه متفاوت به زندگی

با روش هایی که برای خودشون انتخاب کردن تا به هدفاشون برسن و همه ی اینا روی یه کره زندگی می کنن،این عجیب نیست؟

این همه تفاهم از خیلی جنبه ها که مشترکه بین همه،ساختار فیزیکی مشابه،سیر تجارب و تحولات روحی و جسمی و نهایتا سعی در انتخاب بهترین هدف ممکن برای احساس خوشبختی و سعادت،یه جورایی که انگار همه می خوان خودشون و گاهی خداشونو از خودشون راضی نگه دارن.

برخلاف چند روز پیش که به این فکر می کردم اسم وبلاگمو عوض کنم چون فکر می کردم احساسات و اعتقاداتم تغییر کرده،حالا بیشتر از قبل مصمم هستم که پاک فکر کنم و پاک بنویسم.

می دونم زندگی سخته شایدم برای خیلی ها سخت تره ولی هر سختی بد نیست وهر چیزی ام که از نگاه ما زیبا نباشه،زشت نیست.

حالا که خدا فرصت یه زندگی دوباره رو بهم داده،می خوااااااام... .اول از همه یه چیزایی رو بدونم و بفهمم.

+ نوشته Massy
شنبه 1387/06/16
معجزه!
حدود دو هفته پیش برایم اتفاقی افتاد که باید قاعدتا می مردم!
این نظر پزشکان بود!
ولی انگار نه انگار!
مادرم می گوید این معجزه است
حالا خوب می فهمم که چرا زنده ام.
 
+ نوشته Massy
چهارشنبه 1387/06/13
گفتگوی فلسفی!
نمی دونی چه لذتی داره فهمیدن و از اون بیشتر گفتگو با یه استاد فلسفه،که جواب هایی برات می یاره که دیگه جای سوالی نمونه!
فقط مونده یه سوال اگه جوابشو بدونم انگار که خودمو شناختم،خودمو می فهمم.
+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/06/12
بعضی ها!
بعضی ها هستند که از اول باید در زندگی ات وجود داشته باشند تا دست کم تو نیز به وجود می آمدی!
بعضی هستند که بودنشان خوشحالت می کند!
بعضی ها هستند که اگر نباشند دلگیر می شوی!
بعضی مایه ی آزارت می شوند حتی اگر دوستشان داشته باشی!
برخی هم مایه ی آزارت می شوند گرچه دوستت دارند!
گاهی هم مایه ی آزار آنهایی می شوی که دوستشان داری!
برخی هستند بی آنکه بدانی در زندگی ات تاثیر مثبت فراوانی داشته اند و بالعکس!
بعضی هم نیستند و هیچ نسبتی با آنها نداری ولی کتاب ها و نوشته هایشان هست،و چه احساس نزدیکی می کنی با گفته هایشان،حس می کنم دکتر علی شریعتی برای من از این دسته است.
یا تولستوی که مدتی با داستان ها و رمان هایش زندگی می کردم!
ژول ورن که تمام رویاهای کودکانه ام از جنس داستان های اسرار آمیزش بود!
بعضی ها با حرف هایشان مثل استاد پونکی،مثل پدرم با تمام گله هایی که از او دارم!
مثل آقای سپهوند که این روزها برایم امید پیدا کردن جواب سوالات فلسفی ام است.
بعضی ها گاه با بغض و گریه ات همراه بودند و تنهایی ها و خنده هایت را رفیق،مثل خواهرانم!
بعضی هم مثل یک دوست خوب برایت آموزنده و مهربان بودن مثل خیلی ها!
بعضی به تو درس های بزرگ زندگی را آموخته اند مثل مادرم!
بعضی محرم رازهایت بودند مثل... .
ولی فقط یکی هست که همیشه بوده،حتی زمانی که دوستش نداشتم،حتی حالا که مدتهاست سعی می کنم با او سخنی نگویم،به سراغ درگاهش نروم و به ریسمان توحید و عدالت و رحمانیتش چنگ نزدم!
با تمام اینها دلتنگم!می دانی این بار اگر ایمان بیاورم هرگز دیگر رهایش نخواهم کرد!

+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/06/05
بالاخره بعد از مدتها با توپ و قلم آشتی کردم،والیبال و نقاشی.
تو فکر اینم اسم وبلاگمو عوض کنم،نه چون پاک نمی تونم فکر کنم یا ناامیدم،دیگه از اون احساسات و اعتقادایی که موقعه شروع کردن داشتم خبری نیست،شایدم اصلا دیگه ننوشتم.
+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/06/05
لوح گور

نه در رفتن حرکتی بود

نه در ماندن سکونی

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگها رازی چنان نگفت

که بشاید.

دوشیزه ی عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می گردد.

احمد شاملو

 

+ نوشته Massy
جمعه 1387/06/01
متفاوت
گاهی باورش برای خودت هم سخت می شود چه برسد به دیگری
متفاوت با آنچه تا کنون بوده ای.
حتی دوست داشتن ها جایشان را به نفرت می دهند.
حالا دیگر آنچه نا خوشایند بود چه به دل آدم می چسبد.
چه راحت می شود آینده را طور دیگر رقم زد.
و حال را جور دیگر سپری نمود.


+ نوشته Massy