ولی می دونم گاهی باید تو راه هایی پا پیش بذاری که گرچه تنها نیستی ولی درونت تنهاست.
اینکه می توانم زندگی را ساده بگیرم... .
دولت ها
عوض می شود،ولی نگاه ملت ها نه.
نگاهی همیشه
آمیخته به انتقاد از وضع موجود،و توقع برای رفع همه ی نواقص و موانع و کمبودها.
ولی همه
این را خوب می دانند که برای سازندگی و... احتیاج به گذر زمان است،از اینرو باید
تحمل کرد.
تحمل باید
کرد ولی می شود راحتتر تحمل کرد،وقتی صدای دولت و ملت یکی شود.
شهردار
بیچاره چشمانش هاج و واج مانده بود از دیدن من،میشد فهمید که قیافه ام را به یاد
دارد ولی نمی داند کی و برای چه با اوملاقات کرده ام،نزدیکتر که می روم می
گویم:مرا به خاطر دارید،آنوقت به یاد می آورد و می گوید:میدان تختی.
گفتم
بله،جالب اینجاست که با دیدن من همه چیز را به یاد می آورد ولی با دیدن هر روزه ی
آنجا...!
گفتم:من
که تاکید کردم آنجا محل عبور و مرور کودکان دبستانیست،فکر می کردم به صرف همین
موضوع حتما یادتان خواهد ماند.البته ناگفته نماند که عدم پیگیری من به خاطر رفتن
به تهران بود.
نتیجه اش
را حتما اینجا خواهم نوشت،البته حتم دارم که بی خیال نخواهم شد.
سوال دیگری هم کردم در مورد یکی از خیابان های
شهر،طرح عمرانی و عقب نشینی خیابان های حافظ و 17 شهریور خرم آباد پروژه پر
ماجراییست که سالهاست اجرای آن لاک پشت وار به پیش می رود،در جوابم علت را نبود
منابع مالی عنوان کرد.
می دانی
چه چیزی مرا به یاد آقای احمدی نژاد می اندازد؟دیدن شهر و ویرانی ها و پروژه های تکمیل نشده و وعده ای در
زمان مسافرت های تبلیغاتی قبل از ریاست
جمهوری مبنی بر شروع عمران و آبادانی از لرستان به عنوان اولین استان،می دانی آدم
دلش می لرزد دیگر از شروع کردن ها،چرا که انگار پایانی در کار نیست.
همیشه نا
کامی و شکست ها به خاطر عدم توانایی
نیست،خیلی اوقات از روی عدم آگاهیست،این طور موقع ها سنجیدن همه ی جوانب در آغاز
کار امری ضروریست و در کنار آن استفاده از تجربه های قبلی خود یا دیگران بسیار
کارآمد است،به عبارت بهتر هنگام تصمیم گیری ها و یا نتیجه گیری ها مانند من یکسر
با مخ نروید تا مبادا سرتان به سنگ یا جنسی از این نوع بخورد.
دسته ای مظلوم و معصوم می پندارند.
دسته ای
هم مغرور و از دماغ فیل افتاده،جالب اینجاست که بعد از مدتی هر دو دسته اعتراف می
کنند که قضاوت اولیه شان کاملا اشتباه بوده،اینجاست که عکس نظریه دسته اول برایم
ممکن است گران تمام شود.
توصیه می
کنم گول ظاهر افراد را نخورید!
یک قضاوت
همیشه نادرست هم به خصوص از طرف همکلاسانم این بود که مرا درس خوان می پنداشتند.
با این تفاسیر
توصیه می کنم شخصیت مرا یک اژدهای دوسر که شیطان را هم درس می دهد تصور کنید.
برای رسیدن
به خانه ی عمه طاهره باید تمام طول کوچه باریک و تاریک واقع در سبزه میدان را طی
می کردیم،شاید هیچ کس جرات گذر از کوچه را در شب های سرد و تاریک قدر آنجا را نداشت،برای همین همه ی فامیل جمع می
شدیم تا با هم برویم.
خانه ی
عمه در واقع بن بست کوچه می شد.وقتی از دو پله ورودی در پایین می رفتی و می رسیدی
به حیاط، چشمت به حوض پر از آب و ماهی می افتاد و کفش های چیده شده روی تراس که
حکایت از تعداد زیاد میهمانان داشت.
هنگام افطار
همه بچه ها هوشیار و سرحال بودیم،همین که شب به نیمه هایش نزدیک می شد و جوشن کبیر
به اواسط یا انتهایش،کم کم خواب هم به سراغ چشمانمان می آمد،قبل از آن موقع
پذیرایی و خواندن قرآن و همخوانی دعای مجیر بیدار بودیم... .
قرآن خواندن
های عمه فاطمه را به یاد دارم،گرچه آن موقع اسمش را نمی دانستم،ذوق دست گرفتن
میکروفن را هم به یاد دارم... .
پدر این
دو خواهر آیت الله بود و برادرشان قاتل همسرش،آن طور که بزرگترها می گویند ظرفیت خواندن فلسفه را نداشت
یا شاید به همه چیز شک داشت حتی همسرش،برای همین با تبر او را کشت!
از این
حرفها بگذریم برای من مفهوم حد ظرفیت نا معلوم است،اینکه چگونه انسان ها تعیین می
کنند ظرفیت هر کس چقدر است،شاید هم همان میزان فهم و جهلی که من برای خودم تعریف
می کنم آنها برای ظرفیت.