تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
یکشنبه 1387/07/28
به پیش
کارا تقریبا خوب داره پیش می ره،اگر با طرحم موافقت شد حتما می نویسمش.فقط یه خورده امشب دلم هوای بودن یک دوست رو کرد،دوست داشتم حداقل یکی از دوستام بود که کمکم کنه...!

ولی می دونم گاهی باید تو راه هایی پا پیش بذاری که گرچه تنها نیستی ولی درونت تنهاست.

+ نوشته Massy
جمعه 1387/07/26
یه چیز جالب
+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/07/22
حس رضایت
احساس خوبی دارم از اینکه زندگی نسبتا روی غلتکی که می خواهم افتاده،اینکه می توانم دو باره تدریس کنم،بهزیستی با همکاری ام موافقت کرده،کلاس زبان شروع شده،بالاخره لودرهای شهرداری برای تعمیر پیاده رو ها و جدول های کنار دبستان آمدند.

اینکه می توانم زندگی را ساده بگیرم... .

+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/07/21
محبت مادرانه
کیست که نداند سهمت از محبت مادرانه ندیدن اشک هایی بود که بر سر قبرت ریخت و نشنیدن ناله ها و ضجه هایش،وقتی زیر خروارها خاک آرمیده بودی.
+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/07/16
بخشش
گاهی اوقات هست که می شه رو حساب پاک و صادقانه بودن احساسات کسی، انتخاب روش نادرستش برای بیانشون که منجر به رفتار بدی می شه رو به دست فراموشی بسپری و ببخشیش.
قبلا هم گفته بودم ولی حالا که تا اینجا می یای بازم می گم،هم منو ببخش و هم خودتو.

بازم سوزوندم،ایندفعه سیب زمینی ولی قابل خوردنه:-)
+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/07/15
تحمل

دولت ها عوض می شود،ولی نگاه ملت ها نه.

نگاهی همیشه آمیخته به انتقاد از وضع موجود،و توقع برای رفع همه ی نواقص و موانع و کمبودها.

ولی همه این را خوب می دانند که برای سازندگی و... احتیاج به گذر زمان است،از اینرو باید تحمل کرد.

تحمل باید کرد ولی می شود راحتتر تحمل کرد،وقتی صدای دولت و ملت یکی شود.


غذام سوخت!البته مزش بد نشده.ریحانه بیاد سرمو می خوره.
+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/07/14
سیب زمینی و کره
چند شب پیش یاد یکی از شوهر عمه هایم افتادم و اینکه مدتی بچه خرسی را در خانه نگهداری می کرده است،البته تا جایی که من به یاد دارم سابقه ی نگهداری غاز و سنجاب و قرقاول و بزمژه را هم دارد.
عمو نادر مسئولیت نگهداری از موزه حیات وحش خرم آباد را بر عهده دارد،دوران کودکی هرچقدر من او و بیشتر از او حیواناتش را دوست داشتم,او از من خوشش نمی آمد،ظاهرا به این دلیل که آنها را اذیت می کردم،البته نه به قصد اذیت،یک چیزی در مایه های دوستی خاله خرسه... .

این روز ها نخورده وار،نان و سیب زمینی و کره می خورم.

برای پست  تو کی هستی؟
شخصی کامنتی گذاشته بود با این مضمون:خودت می فهمی،یادم باشد هر وقت خواستم دیگر... .
جای سوال اینجاست که جنابعالی از کجا مطمئنی شخص مورد نظر با آن آی پی هستی و دلیل کنجکاو بودن من؟
ثانیا بهتر است کمی فکر کنی که چه طور اشخاصی خود را پشت نام های مستعار قایم می کنند!

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/07/11
چرا اینچنین!؟
شرک،نفس اماره،فطرت
به راستی عامه مردم معنای این کلمات را درک می کنند که امام جمعه ی شهر ما قبل از نماز عید فطر آنچنان بر حضور مردم برای شنیدن خطبه ی بعد از نماز تاکید داشت!
دینداری هم مانند خیلی چیزها:شهرنشینی،رانندگی،آداب معاشرت و...،فرهنگ سازی می خواهد.مفاهیم را که نمی شود با گفتن یکریز کلمات برای مردم جا انداخت.

باورش سخت است ولی حقیقت دارد،محمد بزرگ شده،آنقدر بزرگ که حالا می خواهد دست دختری را بگیرد تا به خانه بیاورد برای آنکه همسرش باشد.شاید اگر امیر زنده بود محمد به این زودی ها فکر ازدواج به سراغش نمی آمد.
+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/07/08
چرا رسیدگی نشده؟

شهردار بیچاره چشمانش هاج و واج مانده بود از دیدن من،میشد فهمید که قیافه ام را به یاد دارد ولی نمی داند کی و برای چه با اوملاقات کرده ام،نزدیکتر که می روم می گویم:مرا به خاطر دارید،آنوقت به یاد می آورد و می گوید:میدان تختی.

گفتم بله،جالب اینجاست که با دیدن من همه چیز را به یاد می آورد ولی با دیدن هر روزه ی آنجا...!

گفتم:من که تاکید کردم آنجا محل عبور و مرور کودکان دبستانیست،فکر می کردم به صرف همین موضوع حتما یادتان خواهد ماند.البته ناگفته نماند که عدم پیگیری من به خاطر رفتن به تهران بود.

نتیجه اش را حتما اینجا خواهم نوشت،البته حتم دارم که بی خیال نخواهم شد.

 سوال دیگری هم کردم در مورد یکی از خیابان های شهر،طرح عمرانی و عقب نشینی خیابان های حافظ و 17 شهریور خرم آباد پروژه پر ماجراییست که سالهاست اجرای آن لاک پشت وار به پیش می رود،در جوابم علت را نبود منابع مالی عنوان کرد.

می دانی چه چیزی مرا به یاد آقای احمدی نژاد می اندازد؟دیدن شهر و  ویرانی ها و پروژه های تکمیل نشده و وعده ای در زمان مسافرت های تبلیغاتی قبل از ریاست جمهوری مبنی بر شروع عمران و آبادانی از لرستان به عنوان اولین استان،می دانی آدم دلش می لرزد دیگر از شروع کردن ها،چرا که انگار پایانی در کار نیست.

+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/07/08
وقتی می فهمی
به گمونم خیلی شاکی بودم موقع نوشتن پست قبلیم.
ولی الان احساس خوبی دارم از داشتن رازهایی که هیچ کس ازشون خبر نداره و بهم قدرت اینو می ده که به خودم بیشتر اعتماد کنم.
توی خوابگاه نور تقریبا ده روز خودم تنها زندگی می کردم توی یه مجتمع 21 واحده،احساس خوبی رو که اون موقع داشتم از لذت تنهایی و هر روز رفتن لب ساحل.
شروع کردن نقاشی و ورق زدن اولین بار شعرهای شاملو
سرگرم کردن خودم با کاردستی و گیتار
احساس نزدیکی به خدا
گلای نرگس خوشبویی که خریده بودم و خشک کردم
سرمای دلچسب و آموزشگاه رفتنم برای تدریس
و شاید تجربه شیرینی اولین زمزمه های دوست داشتن

+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/07/07
گاهی اوقات هست که چیزهایی رو در مورد خودت می فهمی
اونوقت تازه متوجه خیلی چیزا  می شی
بعدشم ممکن مثل الان من سرت سنگین بشه و ... .
دلم می خواد،همه چیز بر می گشت
دلم می خواست خیلی چیزهای منم مثل بقیه ی آدما بود
این اولین بار که اینطوری حسرت می خورم
+ نوشته Massy
شنبه 1387/07/06
تو کی هستی؟
توی آی پی های خوانندگان وبلاگم یه آی پی هست که خیلی دوست دارم بدونم می شناسمش یا نه،البته دلیل داره.
+ نوشته Massy
جمعه 1387/07/05
تردید
دخترک بیست وچند سالی سن داشت و مرد حدود چهل و پنج ساله،آن شب میهمان خانه ی آنها بود با اوضاعی آشفته و پریشان حال،مرد این را فهمیده بود،شب وقتی همه خواب بودند رفت تا او را دلداری دهد... .دختر مدام از آشفتگی اش به خاطر چیزها یی که فهمیده بود صحبت می کرد،مرد کم کم خودش را به او نزدیکتر کرد،گونه هایش و لبانش را بوسید،موهای دختر را با دستانش شانه کرد و گفت حتی اگر بخواهد کنار او می خوابد... . آن شب گذشت و فردا دوباره همه چیز به حالت عادیش برگشت،دختر به همسر و فرزاندن مرد سلام کرد و با آنها صبحانه خورد. یاد حرفهای مرد افتاد:درباره امشب با کسی حرف نزن،ادعای داشتن احساس خوبی نسبت به او،اینکه می خواهد به او کمک کند هر طور که بتواند،اینکه هرگز از ابراز احساسش پشیمان نخواهد شد و دختر به این فکر می کرد که در حق همسر مرد خیانت شده و به اینکه این هوسی عاشقانه بود یا محبتی پدرانه!
+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/07/04
چرا شکست؟؟؟

همیشه نا کامی و شکست  ها به خاطر عدم توانایی نیست،خیلی اوقات از روی عدم آگاهیست،این طور موقع ها سنجیدن همه ی جوانب در آغاز کار امری ضروریست و در کنار آن استفاده از تجربه های قبلی خود یا دیگران بسیار کارآمد است،به عبارت بهتر هنگام تصمیم گیری ها و یا نتیجه گیری ها مانند من یکسر با مخ نروید تا مبادا سرتان به سنگ یا جنسی از این نوع بخورد.


افرادی هستند که ادعا می کنند با یک نگاه یا مثلا دیدن صورت آدم ها آن ها را می شناسند و در مورد شخصیتشان می توانند نظری درست بدهند،برایم جالب است که اکثر افرادی که دفعه اول مرا می بینند قضاوتی از این دست دارند:

دسته ای  مظلوم و معصوم می پندارند.

دسته ای هم مغرور و از دماغ فیل افتاده،جالب اینجاست که بعد از مدتی هر دو دسته اعتراف می کنند که قضاوت اولیه شان کاملا اشتباه بوده،اینجاست که عکس نظریه دسته اول برایم ممکن است گران تمام شود.

توصیه می کنم گول ظاهر افراد را نخورید!

یک قضاوت همیشه نادرست هم به خصوص از طرف همکلاسانم این بود که مرا درس خوان می پنداشتند.

با این تفاسیر توصیه می کنم شخصیت مرا یک اژدهای دوسر که شیطان را هم درس می دهد تصور کنید.

+ نوشته Massy
سه شنبه 1387/07/02
شب های قدر

برای رسیدن به خانه ی عمه طاهره باید تمام طول کوچه باریک و تاریک واقع در سبزه میدان را طی می کردیم،شاید هیچ کس جرات گذر از کوچه را در شب های سرد و  تاریک قدر  آنجا را نداشت،برای همین همه ی فامیل جمع می شدیم تا با هم برویم.

خانه ی عمه در واقع بن بست کوچه می شد.وقتی از دو پله ورودی در پایین می رفتی و می رسیدی به حیاط، چشمت به حوض پر از آب و ماهی می افتاد و کفش های چیده شده روی تراس که حکایت از تعداد زیاد میهمانان داشت.

هنگام افطار همه بچه ها هوشیار و سرحال بودیم،همین که شب به نیمه هایش نزدیک می شد و جوشن کبیر به اواسط یا انتهایش،کم کم خواب هم به سراغ چشمانمان می آمد،قبل از آن موقع پذیرایی و خواندن قرآن و همخوانی دعای مجیر بیدار بودیم... .

قرآن خواندن های عمه فاطمه را به یاد دارم،گرچه آن موقع اسمش را نمی دانستم،ذوق دست گرفتن میکروفن را هم به یاد دارم... .

پدر این دو خواهر آیت الله بود و برادرشان قاتل همسرش،آن طور که  بزرگترها می گویند ظرفیت خواندن فلسفه را نداشت یا شاید به همه چیز شک داشت حتی همسرش،برای همین با تبر او را کشت!

از این حرفها بگذریم برای من مفهوم حد ظرفیت نا معلوم است،اینکه چگونه انسان ها تعیین می کنند ظرفیت هر کس چقدر است،شاید هم همان میزان فهم و جهلی که من برای خودم تعریف می کنم آنها برای ظرفیت.

 

+ نوشته Massy