تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
پنجشنبه 1387/08/30
شورای دانش آموزی

به نام خدای خوب

سه سال دوره دبیرستان عضو شورای دانش آموزی مدرسه بودم،شوراهایی که اگر اشتباه نکنم با روی کار آمدن آقای خاتمی شروع به فعالیت در مدارس کردند و اعضای آن از طریق رای گیری انتخاب می شد.

به خاطر دارم در سال دوم هنرستان،وقتی به عنوان عضو شورا پذیرفته شدم،تمام تلاشم را برای بهتر نمودن وضعیت ظاهری کلاس کردم،رایزنی با مدیر مدرسه برای رنگ کردن کلاس،خرید چوبلباسی،تعویض نیمکت ها و...،ولی تنها کاری که برای کل مدرسه توانستم انجام دهم گرفتن بودجه برای خرید کتاب از نمایشگاه بود.

چند شب پیش دچار عذاب وجدان شده بودم که چرا برای سایر کلاس ها همانقدر که برای بهتر کردن وضع کلاس خودمان تلاش کردم،سعی نکردم!

 

+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/08/20
صفورا
 ببخشید خانوم،همایش تموم شد؟

- همایشی که اینجا بود؟

- آره

- خیلی وقته تموم شده متوجه نشدی؟

- نه!من با آقای ندری کار داشتم

- رفتی دفترش؟می دونی چه شکلیه؟

- نه اصلا تا حالا ندیدمش

-- آقای ندری کجاست؟

-- رفته سرچشمه(رستوران)،با اعضای همایش و ...

- کارت ضروریه؟فردا می یاد،از کجا اومدی،مال خرم آبادی؟

- نه،نورآباد کارم واجبه

- خب می تونی با من بیای اگه بخوای،من باید برم اونجا

- یعنی بیام؟

- آره بیا

- نامت مال بهزیستی شهرستان؟

- نه

- تحت پوششی؟

- نه،در خواست کمک،برای خرید کتابای دانشگاه،بهزیستی استان گفته بیام اینجا

- چی می خونی؟

- سخت افزار

- پس هم رشته ایم،اسمت چیه؟

-صفورا

-- آقای ندری اینجا نیست؟

-- نه،ولی می یاد،این خانوم دوستته؟خب بشینید غذا بخورید

-- دوستم شد،با آقای ندری کار داره

کمی سوال کرد در مورد کنکور کاردانی به کارشناسی،کتاب ها و...

- من دارم،چندتاییش پیشمه،باید بری دانشگاه؟کلاست ساعت چنده؟

- ساعت ۳.

- خب بیا بریم خونه ما،کتابای منو ببین هر کدوم به دردت می خوره ببر.

خوشحال شد،منم خوشحال شدم.

- ببخشید اتاقم به هم ریخته است،تازه دیشب یه حورده جمع و جورش کردم،بیا ایناست،آمار،زبان تخصصی و... .

- خیلی دنبال اینا گشتم.

- گفتم:منم خیلی دنبال کسی می گشتم که اینا به دردش بخوره.

نمی دونم چه طور شد که از خیلی چیزا گفت.

- خب منم ساعت ۳ باید برم آموزشگاه،تدریس،می یام باهات که بهت بگم،کجا سوار ماشین بشی... .

+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/08/19
متشکریم
رویا جان خواستیم بکامنتیم،هرچه سعی کردیم نشد،از همین جا مراتب قدردانی از ابراز احساسات و تبریکاتتان را می نماییم،امیدواریم که همانگونه که عرض نمودید باشیم و لیاقت دوستی شما را نیز بداریم.

باز هم متشکریم

+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/08/19
صداقت
به نام بزرگ خالق خوبی ها

وقتی بین بیان احساس و صداقت یکی را باید انتخاب کرد!وقتی نمی شود هم گفت و هم صداقت داشت،وقتی که نمی توان طوری رفتار کرد که برخلاف حس درونی ات نباشد...،آنوقت همان بهتر که دور احساست را خط بکشی تا مبادا پاکی اش آلوده به دروغ شود!

+ نوشته Massy
جمعه 1387/08/17
تولدmassy

به نام بزرگ خالق خوبی ها

هر روز  می خوام حساب  کنم چند وقته گریه نکردم،آخه قبلا خیلی گریه می کردم ولی الان شمارش از دستم در رفته،یعنی یادم رفته دیگه... .

امشب ولی از غروبی بغض گلومو گرفته،امشب رفتم بالای پشت بوم خونه ی آقاجون،امشب رفتم بالاتر،بالاترین قسمت بالا پشت بوم،جایی که توی تمام بچگی هام نرفته بودم،یهو فکر کردم اگر برم اونجا می رسم به ماه،به ماه نرسیدم ولی حس خوب رسیدن تا خود ماه رو داشتم... .امشب کمی شال بافتم،چهارمین شالگردنی که دارم می بافم.قراره تا قبل از سه هفته دیگه حاضرش کنم تا وقتی بابا اینا برن مکه بدم که با خودش ببره،وقتی داری برای کسی چیزی می بافی،اونقدر تو ذهنت به یادت می یاد که هیچ وقت فراموشش نمی کنی،برای خیلی ها دوست دارم ببافم...!

امشب تولدمه،نکنه بغض گلوم مال ۲۲ سال پیش که اومدم دنیا و از ترس دکتری که وارونه گرفته بودنمو و دنیایی که تا حالا ندیده بودم گریه کردم،آخه تا قبل از اون هیچ چیز این دنیا رو ندیده بودم،خب طبیعی بوده که بترسم ولی حالا بعد از ۲۲ سال که لااقل اندازه خودم دنیا رو دیدم...،بغض ترس نیست ولی ...به هر حال امشب خوابم نمی بره

 

 

+ نوشته Massy
یکشنبه 1387/08/12
این روزها در بهزیستی

کار کردن در بهزیستی روحیه خاص خودش را می خواهد البته نه خیلی برای منی که بیشتر ساعات را در اتاق دربسته  سپری و کارهای کاملا دسته بندی شده ام را انجام می دهم؛فقط شاید گاهی صدای مادری،پدری یا معلولی را که برای در خواست کمک مراجعه کرده و آنهم لابد از سر خستگی بوروکراسی اداری و انتظار و انتظار است،به گوشم برسد،آقای شعاعی می گوید:گاه کسانی به اینجا می آیند که تا شکستن شیشه ها هم پیش می روند،خودم هم یکبار جیغ و فحش دادن های یک پیرزن را شنیدم...،شاید در نگاه اول از سر ترحم و نهایتا حس نوع دوستانه تفاوت ظاهری و بیمار بودن افراد برایت دردآور باشد،ولی بعد از مدتی می فهمی که آنچه بیشتر دردآور است نه تحمیل معلولیت و... بلکه نوعی تحمیل برخوردهای نه چندان محترمانه ایست که مسئولین با آنها دارند،من نمی دانم کسانی که نامه به دست،آنهم با کلی عجز و لابه وارد می شوند دقیقا چه خواسته ای دارند،اما خیلی دلم می خواهد یکبار به آقای عبدالی یا... بگویم اینها چه گناهی کرده اند که کارشان پیش شما آنهم نه خیرخواهانه بلکه کاری که حقوقش را می گیرید،گیر کرده که آنطور سر مادر و پدری که جای پدر و مادرت را دارند داد می زنی و تهدید می کنی...مگر نه اینکه به شما یاد داده اند که معلولین،زنان بی سرپرست،افراد بی بضاعت و خانواده های آنان جزءا قشار آسیب دیده ی این جامعه هستند.اوضاع از این بدتر هم می شود وقتی کسی از شهری دور یا روستایی دورافتاده برای پیگیری کارهایش به سازمان در مرکز استان بیاید،آنوقت رئیس یا کارمند مربوطه،رفته است به جلسه،سمینار،همایش،افتتاحیه،اختتامیه،مصاحبه و و و...!مگر نمی شود در این ادارات دولتی وقتی کارمندی نمی تواند سر کارش حاضر باشد لا اقل تا حدی وظایفش را کس دیگر به عهده بگیرد؟اگر برنامه ها و جلسات و... آنقدر مهم هستند که افرادی باید مدتها پشت درهای بسته منتظر بمانند،چرا برنامه های اینان از حداقل چند روز یا هفته قبل مشخص نمی شود؟اگر می شود آیا این برنامه ریزی ها فقط به درد خودشان می خورد و بس!تا به حال به این موضوع فکر نکردید که برنامه هایتان را به منشی یا مسئولین دفترتان اعلام کنید،شماره تماستان را به مردم بی نوا هم بدهید تا...!ای خدا


می دونم شاید مدتی نوشته هام تحت تاثیر رفت و آمدهام به بهزیستی باشه،فکرشو می کنم می بینم چشمای امثال من شاید عادت کرده،شاید  خودش  تا حالا فقط چیزهایی رو که خواسته  دیده،وقتی هر روز دیده هاشو ورق می زده ندیده  چیزایی  رو که دوستشون نداشته چون به نظرش قشنگ نبودن،چون کامل نبودن،چون حکایت سستی ها و گاه لغزش ها و بی ارادگی هان چون براش نمود نعمت تام و کمال خدا نبوده،گاهی واقعا  عجولانه  قضاوت کرده و  چیزهایی رو که به سلیقش نبوده،ظلم خدا تلقی کرده...  .

+ نوشته Massy
چهارشنبه 1387/08/08
انسان ها تغییر می کنند
خیلی گشتم تا بالاخره فهمیدم کجای کارم اشتباه بوده...

خوب و بد بودنش بماند،ولی شاید همیشه فراموش کرده ام،انسان ها عوض می شوند البته این اصلا بد نیست،خیلی اوقات درآمدن از آن حالت یکنواخت بودن خیلی هم خوب است.ولی نباید این را فراموش کرد:انسان ها هر دم ممکن است عوض شوند...


از  اینکه برخلاف خیلی ها حداقل می دانم که چرا زندگی می کنم،خوشحالم

اما!گاهی می ترسم مبادا روشم برای زیستن تا رسیدن به آنچه می خواهم اشتباه باشد!!!

کاش لااقل بعضی چیزهای این دنیا مطلق بود.

+ نوشته Massy
دوشنبه 1387/08/06
نگاه
دشوار است حتی خودت هم بفهمی آیا نگاهت  خالی از ترحم بر پیکر فردی معلول است؟ وقتی بدانی این نوع نگاه چه سنگین است برایش و شاید لحظه ای خندیدن با هم بهتر از این نوع نگاه است
مانتو و شلوار سفید بپوشی با پلیور خاکی رنگ،اونوقت بشینی سر کلاس نقاشی،با ذغال طراحی کنی...!

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1387/08/02
با توام خود خود تو!
به نام خدا

چقدر خوبه که گاهی محض دلخوشی هم که شده به خدا به دعا و... دل می بندی،این چند روز رو که رفتیم شمال و تهران و...،تو این تعطیلی ها باید بشینم طرحمو مکتوب کنم تا چند روز دیگه ام بدم به دکتر ولدبیگی


عنوان مطلبمو این گذاشتم که با یادآوری زمانی که مطلبی با همین عنوان برای من نوشتی ،بفهمی با توام گرچه قصد بی احترامی ندارم،ولی التماست می کنم از جنس همون التماس هایی که تو کردی و قسمت می دم به همون چیزهایی که قسمم دادی،اینجا نیا،مگه نمی خواستی زندگیتو بکنی،مگه نگفتی بریدم،مگه ...،ذهنمو دو باره مشوش نکن،خواهش می کنم،رسم مردونگی نیست کسی رو که تازه قوت از جا بلند شدن رو گرفته،بخوای دوباره به زمین بزنی(نمی گم دفعه اولم تو زدی،چون که حلقه آویز گوشم کردم:شیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی،هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است.)
+ نوشته Massy