تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
پنجشنبه 1387/09/28
بدون ويرايش

سخته باور کنی تو همون شبایی که تو راحت سرتو روی متکای نرم می ذاری و شاید بزرگترین دغدغت اینه که واسه ارضای حس نوعدوستانه ی خودت چه جوری می شه به اون کسی که در حد ادراک توئه کمک کنی،... .مثلا...ا دختری رو در ذهنت مرور می کنی که امروز از فرط سرما لپ های صورتی رنگش،قرمز شده و دستای بلوری توی تابستونش عینهو خنجر ضمختی که به تن خشکیده از فقر خودش زخم می زنه،ززززخم می زنه...،چه ساده ای اگه باور کنی،رنج دختر از نداری و گرسنگیه،حسرت داشتن یک مداد رنگیه،می دونی دنیای حسرت خوردن های تو با اون فرقش از زمینه تا آسمون،نه بگم تو حسرت چلو کباب می خوری و از سیری هوس سالاد نوشابه و اون نون خشک نه...،به خدا نه،رنج دخترک معصوم از دلهره ی شب های بی قراری تو کو چه های تاریک بی انتهای فقر فرهنگِ،تو شنیدی دختر 7 ساله رو وقتی ازش می پرسی که الکل واسه چیه،بگه واسه خوردن!

وااااااای از خودت پرسیدی چه جور می شه اصلا بخواب فکر کرد وقتی به جای خرسندی از یه مراقب یه حامی یه...،هر شب روی پشت بوم خونت مردهایی راه می رن قمه به دست،مردهایی راه می رن پر از فکر تجاوز،مردهایی راه می رن پر از خشم و تصمیم به یک قتل به فکر ایجاد پیکره ی  پر پنجره از زخم،پنجره از جنس قفس،پر از سایه ی خون،پر از لحظه ی مرگ... .پنجره دروازه ی حفره ی ظلمت های ابدی در پی قرون متمادی بشری.

این پنجره ای  کاش می بست،قفل و زنجیرهایش بر پیکره ی نحیف زن تنها زن بی کس مثل کوک های درشت بخیه،مرهم زخم... ای کاش پنجره می بست.

شبی با تو همسفر من اگر باشم،دختر گیسو بلند شهر من،اما به اندازه سال های عمر زمین دور از من،به کدامین نقطه ی اشتراک می رسیم جز لحظه ی تلاقی آرزویمان برای مرگ،وقتی تو همه لحظه هایت را مرگ می خواستی و من یک لحظه از همه عمرم... .

دست خشکیده ات را اگر در دست بگیرم،مرا تا انتهای کویر خواهی برد نه؟نه،تو خودت هم آنجا را ندیدی،کویر بی آب و علف،کویر خشک خالی از تمدن،کویر مملو از بی مهری،تهی از معرفت،سلاخ خانه ی محبت،تو همه عمرت را خشکیدی در پیمودن این کویر و انتهایی کار نبود برایت،ندیدی... .

مرا گیسوانم با گیسوانت اگر پیوند بود،لابد بعید است از رویاهای من تا تو، گره ای در کار این پیوندها بود...،جنس این پیوند لابد از روی همجنسی نوع آدم بود... . گیسوانت مضطرب از لمس  مردمان نامحرم با رازهایت ،با شیرین رویای بیداری و خواب هایت،چه خبر دارد گیسوان من از آشفتگی موهایت که پیوند آنها دست تقدیر،دست باد است.

نگو در آینه همان دیدی که من دیدم،که  می دانم من خود را دیدمو تو ...،تو لابد خاطره آخرین بار حس زیباییت،شیوایی زنانگی ات،در پس تهاجم جنون آفرین لحظه های پست چند یاد شیرین از کودکی ات...!

 

هراس از لحظه ای که مادرت رفت،در پس کوچه های خودفروشی خواهرت با بغض و آه و ناله و شاید به ضرب و شتم یک مرد در پناه  لحظه های گریز از مرگ،به امید یک روز آب خوش خوردن گم شد و تا همیشه رفت که رفت... .

شنیدم لالایی شب را اگر من،صدای ترنم باران را اگر من،سپردم دل به آواز گنجشک ها تو اما جان سپردی به ناسزاها،شنیدی دشنام و هیچ نگفتی،سکوت را جز از خود از کس دیگر نشنفتی... .

عزیزم دنیا دنیای ماست اما،آنجا که رنگ مهر بود مال من بود،نان بود و آب بود مال من بود،صدای نسیم و پژواک کوهستان،سر دو راهی راه راست بود،مال من بود،قسمت من از شب، ماه و ستاره،قسمت تو ظلمت بی انتها بود.بالین گرم و عشق و بوسه،نوازش های یک مرد بود و همه مال من بود.به عدلی که من حکمتش را ندانم این موجود شدن بود كه برای هردومان بود... .

 

+ نوشته Massy
شنبه 1387/09/16
کمک به تحصیل دانش آموزان بی بضاعت و بی سرپرست
اگر دوست دارید به کسایی که می خوان درس بخونن ولی از لحاظ مالی مشکل دارن حتی در کمترین حد کمک کنید لطفا بهم بگید.

فرخنده دختر ۲۲ ساله اي هست كه بعد از پنج سال ترك تحصيل دوباره شروع به درس خوندن كرده،دوره ي راهنمايي و اول دبيرستان رو تمام كرده و حالا داره سال دوم و سوم تو رشته ي كار و دانش كامپيوتر مي خونه،براي گرفتن ديپلمش احتياج به كامپيوتر داره.

فرخنده همراه با خواهر و برادرش مدتي تحت سرپرستي بهزيستي بوده و حالا مسئوليت مراقبت از خواهر و برادرش رو هم به عهده داره... .

+ نوشته Massy