به نام بزرگ خالق خوبي ها
بالاخره كمي وقت كردم بتونم بنويسم
گرچه اين روزها بيشتر تو دفترام مي نويسم،با اين وجود چيزهايي هستند كه بايد بگي تا همه بدونن،اين كه مي شه،فقط كافيه بخواي.
حس مي كنم خواستم،خواستم عطش هاي درونيمو سيراب كنم،يه وقتايي مي شنيدم،مي ديدم،تنها كارم غصه خوردن بود ولي حالا از اينكه حس مي كنم خدا قدرت خيلي چيزها رو بهم داده،حس رضايت غيرقابل توصيفي دارم.
فرخنده امروز يه قابلمه شلغم آورده بود آموزشگاه،موقع خوردن بغز كزده بودم،اينا برام خاطره هاي شيرين زندگيمه... .اينكه ثريا از دوستاش قلم و مركب قرض كرده بود كه برام با خط فوق العاده قشنگش بنويسه چون بهم گفته بود خانوم مي خوام برات بنويسم،اينا برام ارزش داره.
تدريسو دوست دارم،شاگردامو،خواهر و برادراشون،خنده هاشونو،تعريفاشون،ذوق يادگيريشون،دوست داشتناشون... .
شايدم واسه خاطر اينه كه اينا رو بعد از درد و دلاشون و ديدن اشكاشون مي بينم،واسه همينم خوشحال مي شم كه دلخوشي هايي براي زندگي هنوز تو وجودشون هست.
اون روزي كه عزممو جزم كردم تا هرطور شده يه وسيله باشم براي تهيه كردن كامپيوتر فرخنده،اونم شايد بيشتر از همه به خاطر خواهر كوچيكش،فكرشو نمي كردم با كمك خيلي هاي ديگه بتونيم يه صندوق خيريه تشكيل بديم كه به دانش آموزاي ديگه ام بشه كمك كزد...
چيزهاي ديگه اي هم مي خواستم بنويسم،ولي راستش ياد اين روزهاي غزه افتادم،دلم گرفت.نمي دونم تا كجا و چه جوري،نمي دونم بعضي آدما چه طوري مي تونن!!!
2)مامان و بابا بالاخره از مكه آمدند
امروز تونستیم با پول جمع شده تو صندوق خیریه و کمک یک ضامن معتبر،پیش قسط خرید کامپیوتر رو پرداخت کنیم و یه سیستم مناسب برای فرخنده بخریم:-).