جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده ميان تهي
چيز ديگري سرم نمي شود
ولي...
راستي
دلم
كه مي شود!
قيصر امين پور
تو به فقر مي خندي،پشت تلخي پنهان سرد روزگاري كه يادآور قدمهاييست كه با پاي برهنه در كوچه هاي خلوت تقدير طي كردي،وقتي خاطره باران رنج هايت را به يادت مي آورد ،وقتي سرما روحت را به تسخير لحظه هاي تام تنهايي مي برد!آ»گاه تو مي خندي؟؟؟
مي خندي به سرنوشت و شومي بختي كه تا كنون همراهي ات كرده،مي خندي؟به سال هاي عمرت كه همه در اضطراب يك لقمه ي نان،يك ليوان آب و عطش شنيدن كلمه اي محبت آميز از عشق سر شد....تو مي خندي!!!به تمام كتك هاي نا جوانمردانه اي كه اندامت را به درد آورد؟مي خندي،به تشويش فرا رسيدن لحظه مرگ از پس بيماري هاي لا علاج...
لابد به خدا هم مي خندي كه قسمتت از زندگي جوراب هاي بي قواره ي خاله ات بود،به شوربختي كه مادرت را بيمار كرد و پدري كه مادرت را معتاد كرد...
آينده خبر از احساس حقارتي مي دهد كه تو زاده نامشروع پيوند شبانگاه گرد و بوسه بودي،مولود حقيقت يك شب تاريك كه نطفه ات را تا ابديت عمر بشر در شكم مادر،در آغوش فقر و دامان شكنجه گر وسوسه هاي خودخواهانه آدميزاد و با كلماتي مملو از بوي تعفن و بيماري پرورش داد تا آنگونه رقم خورد كه سرنوشت خواهد.... .