وحيد* مي گفت:
هر وقت من بيل را به دست مي گيرم تا بروم و راه آب را باز كنم باران مي گيرد،خنديد و ادامه داد:به من مي گويند تو بيل را بگير و برو تا قبل از باز كردن راه آب باران بيايد.
اين مدت خيلي سعي كردم بنويسم،منتها لپ تاپ با سايت بلاگفا مشكل داشت و وقت كافي نت رفتن نداشتم،اينترنت آموزشگاهم قطع بود.
اول از همه به دوستاني كه نتونستم عيد رو به هر دليلي تبريك بگم،حالا تبريك مي گم و آرزو مي كنم سال خوب و سرشار از رسيدن به آرزوهاي قشنگشون در پيش رو داشته باشن.
شروع سال جديد براي من خيلي قشنگ و ايام عيد پر از خاطره بود بخصوص با ورود يه آدم جديد به زندگيم و آشنايي با افراد خانوادش زمان ديد و بازديد هاي عيد،اعتراف مي كنم عروس اين خانواده بودن برام خيلي لذت بخشه:-)
يه مسافرت كوچولو هم رفتيم به كرمانشاه با خانواده علي و مادرم،غار قوري قلعه رو قبلا ديده بودم،ديدن دوباره اونجا خالي از لطف نبود.طاق بستان هم رفتيم،حجاري هاي فوق العاده اي داره باضافه اينكه راهنماي خوبي هم داشتيم.سفر واقعا به آدم خيلي چيزها ياد مي ده انگار كه درس هاي زندگي رو جلوي چشمت مثل يك كتاب ورق بزنن.
از همه جالبتر براي من مجسمه هركول در بيستون بود و درياچه زيبا و ديدني كه در دامنه كوه همون قسمت بود.
مسير برگشت،جاده پوشيده از برف بود و كمي هم برف بازي كرديم...
12و13و14 عيد هم در دامان طبيعت گذرونديم در واقع سه روز شو رفتيم صحرا،اگر وقت كنم حتما عكس مي ذارم.