تبليغاتX
Massy اندیشه پاک
اندیشه پاک
مثل سنگینی یک نگاه مبهم بر جان،دنیا را به رنگ چشمانت مبین دختر سیاه چشم
چهارشنبه 1388/05/21
سفر تابستانه
به نام بزرگ خالق خوبی ها

می دونی گاهی در معرض اتفاقایی قرار می گیری که هیچ فکرشو نمی کردی نه که هیچ فکر نکنی!!! اینکه بری خودت پیش بیاد اینکه تو زندگی تو باشه،گاهی حتی شوکه می شی،بعد کم کم می فهمی که ای واااای چی بود و چی شد،من که دیگه عادت کردم،نمی دونم چرا تو این سن این همه چیزو باید تجربه کرده باشم،یه وقتایی دوست دارم مثل خیلی  آدمای دیگه باشم بی سوال بی دغدغه بی احساس حتی بی شعور.

حس می کنم اصلا اگه اینجوری زندگی نشه کرد هیچ طور دیگه ایم نمی شه می دونی فقط می دونم که یه چیزایی می خوام یه آرزوهایی هست و یه دلخوشی هایی که بدون اونا بی دلیل می شم واسه زندگی،بقیش، بقیه زندگی،اون قسمت از جبر زیستنِ که باید باهاش کنار بیای و اختیارته که تعیین می کنه با همین شرایط جبری کنار بیای یا نه... می دونی انتخابمو خیلی وقت پیش کردم،اون موقعی که پر از سوال نشستم و با یه استاد فلسفه حرف زدم... گاهی اوقات که از بی مهری ها دلم می گیره آرزو می کنم کاش منطق مطلق بودم،استاد فیزیکم تو دانشگاه می گفت:موقع امتحانا مثل ربات،بی احساس  باش و من به خودم می گم:هر موقع که دلتنگی و احساستت اجازه رسیدن به آرزوهاتو نمی ده،وقتی دلتنگت می کنن یا دلگیر اون وقت مثل ربات باش(گرچه هیچ وقت نتونستم)،هنوز وقتش نشده که بخوام علت این حرفامو بنویسم... اومدم که از سفر این مدتم بگم،از اونجا که:

روز قبل از سفر یه مار بلند بالا رو تو دستشویی خونمون زیارت کردیمو،خواهر بزرگمو گذاشتیم خونه مار بخوره و بقیمون رفتیم که بریم سفر وای که چقدر خوبه تمام زندگیت سفر باشه،چیزای جدید آدمای جدید،جاهای جدید،دو روزی که تهران بودیم از فرصت استفاده کردیمو کاخ نیاوران که فبلا نرفته بودمو با خانواده و دختر عمه هام رفتیم دیدیم که خالی از لطف نبود و بعدشم کاخ سعادت آباد که من قبلا هم ازش نوشتم،شاید خنده دار باشه ولی همیشه دلم می خواست ترن شهربازی ارم رو سوار شم و شبم رفتیم شهربازی هیچ اونطوری نبود که فکر می کردم....

بعد از تهران  از مسیر قزوین به رشت و فردای اون روز رفتیم ماسوله که چقدر بازار صنایع دستیشو دوست داشتم و عروسک های دستباف و پیرزن هایی که دم در خونه مدت ها می شستن و می بافتن،عاشق گلدونای لب پنجرشون شده بودم یه عالمه عکس گرفتم کلی با لباسای محلی شمالی ها  ولی آبجی خانوم سومیمون دوربینو گم کرد.

همون روز به طرف آستارا حرکت کردیم و شب رو اونجا موندیم،صبح رفتیم دریا،ساحل مثل یه مسکنه،صدا آب،رنگش،یه مار دیگه ام تو دریا دیدم ...

و باز هم سفر رو ادامه دادیم به مقصد اردبیل و... که تو جاده خیلی سعی کردم با آیدین و حکیمه تماس بگیرم و بگم که چقدر نزدیکمو به یادشونم.به خصوص تو حکیمه که خیلی وقته ازت بی خبرم.

به هر حال اردبیلم رد کردیمو رفتیم اهر،بی هیچ برنامه قبلی صبح سراغ جاهای دیدنی ارسبارانو گرفتیم و بعدشم کلیبر و قلعه بابک که جاش و طبیعتش فوق العاده بود،خیلی دوست دارم یه شب اون بالا بمونم و صبح از بالا همه جا رو تماشا کنم،دره های فوق العاده زیبایی داشت.

خلاصه اینکه راهی تبریز شدیم.وااااای عاشق فارسی حرف زدن ترک ها با لهجه ام چقدر با نمکن،اصلا تو اون مدتی که پیش ترکا بودیم مثل یه آدم فوزول بی ادب هرجا یکی داشت با لهجه حرف می زد می رفتم گوش می دادم و کیف می کردم...

تبریز فقط بازار رفتیمو کمی ام استراحت کردیم...

بعدشم به طرف دریاچه ی ارومیه و مهاباد که از غار سهولانمدیدن کردیم و خلاصه شب آخر رو سنندج موندیم.

و دیدن تک تک همه اینجا ها رو بهتون توصیه می کنم.

+ نوشته Massy
پنجشنبه 1388/05/01
عادت!
به نام خدا

راحت مي شود عادت كرد،سختي در تغيير عادتيست به عادت ديگر...

مثلاااااااااا.................خيلي چيزها

+ نوشته Massy