به نام بزرگ خالق خوبي ها
وحيد* مي گفت:
هر وقت من بيل را به دست مي گيرم تا بروم و راه آب را باز كنم باران مي گيرد،خنديد و ادامه داد:به من مي گويند تو بيل را بگير و برو تا قبل از باز كردن راه آب باران بيايد.
*خانواده علي روستاهاي اطراف ويسيان ،زمين هاي كشاورزي دارن،بعضي از فاميلاشونم هنوز اونجا زندگي مي كنن،چندتا از دايي ها و عمه هاش،خالش و...،روستاي رك رك دلبر،دلبر سادات،پشته مار،طبيعت فوق العاده اي داره،دشت هاي گل بابونه،جاده هاي خاكي كه من خيلي دوست دارم از اونايي كه وسطشون گياه سبز مي شه(جايي كه چرخاي ماشين روش نميره)،علي رفته مهاباد ولي دو روز پيش با مادر و خواهراش رفتيم دلبر سادات،مي خوام بنويسم در موردش ولي نمي تونم توصيف كنم،شايدم كمي بي حوصله ام(مال اينه كه علي پيشم نيستp-:)سعي مي كنم عكس بذارم بعدا.فقط اينكه وحيد پسردايي علي مي شه كه اون شب داشت در مورد كار تو زمين هاي كشاورزي حرف مي زد.پسر بامزه ايه و خنديدنش رو دوست دارم.